آدم ها از نظر فکر کردن چند دسته اند، البته عده کمی بی دسته اند و بعضی ها هم دسته شان کمی اذیت می کند ولی غالب آنها چند دسته اند:
دسته اول کسانیکه در زمان کار و بیکاری فکر می کنند. این افراد خود به دو گروه تقسیم می شوند که گروه اقلیت دانشمندان و فیلسوفان و مخترعین هستند که معمولا فکر کردنشان مجتمع و متمرکز است. یعنی در هر شرایطی بر روی یک موضوع خاص فکر خود را متمرکز کرده و سعی می کنند تا از آن موضوع کاری ، ایده ای ، راه حلی ویا چیزی در بیاورند. گروه دوم نیز همان کار را انجام می دهند یعنی در کار و بیکاری فکر می کنند ولی تفکرشان پراکنده و غیرکارا است و اغلب از مسیر خود منحرف شده و به سمت خیالپردازی می رود. مثلا ممکن است در دقایق اول، ایده ساخت یک سخت افزار ناب و خلاقانه به ذهنشان خطور کند ولی چند دقیقه بعد ، صاحب فکر در اتاق ریاست کمپانی اپل نشسته است و در حال هماهنگ کردن امور و دستور دادن به مدیران زیردست است.
دسته بعدی کسانی هستند که معمولا در زمان کار آنچنان مشغول انجام آن می شوند که فکرشان کاملا مختل شده و کار را طبق روال و عادت انجام می دهند. مثلا فرض کنید طرف پزشک مشهوری است با کلی بیمار از اقصی نقاط و هر روز چند ساعت را صرف دادن پاسخ کامل و دقیق به سئوالات تکراری بیماران خود می کند که از طریق ایمیل و یا مراجعه حضوری از او پرسیده شده است. اگر به او بگویید: » خوب عموجان! یه سایت راه بیانداز و سئوالات و جوابهای متدوال را در آنجا قرار بده» خواهد گفت: » اه! اینجوری هم میشه!؟ چرا به ذهن خودم نرسید؟»
همانطوریکه گفته شد افراد این دسته در زمان کار هیچ گونه نفکری ندارند ولی در هنگام بیکاری جریان فکری شان کلید می خورد. این افراد اگر بتوانند متمرکز فکر کنند و فرایند فکری شان را بر مشکلات خود و اطراف شان معطوف کنند، کم کم از این دسته بیرون آمده و به اقلیت دسته اول ملحق خواهند شد، ولی متاسفانه غالبا تفکر زمان بیکاری این گروه هم خیال بافی و خیال بازی است. با شروع فکر ،پخش یک فیلم سینمایی مهیج و پرحادثه در ذهن خسته از کارشان استارت می خورد که همه چیز و همه انرژی فکری را به باد فنا می دهد.
دسته آخر کسانی هستند که نه در زمان کار فکر می کنند و نه در زمان بیکاری. اینها یا الکی خوش هستند و یا الکی غمگین. این گروه متاسفانه یا خوشبختانه درصد قابل توجهی از جمعیت جوامع را نمایندگی می کنند.اینها بصورت کاملا روتین و براساس عادت کار می کنند و یا نمی کنند و ایضا زمان بیکاری شان را هم بر اساس همان عادات می گذرانند.این افراد در زمان بیکاری دو تیپ عمده شخصیتی را از خود نشان می دهند : یا انسانهای بذله گو و حاضر جوابی که در جمع دوستان،برای همسر وخانواده و یا در فضای مجازی مشغول مزه پراکنی و سرگرم کردن بقیه هستند و یا آدمهایی که در یک گوشه چمباتمه زده و غم هزار دنیای موازی ، با پیش فرض روشنفکری یا بطالت محض ، در دلشان ریخته و هرازچندگاهی آه می کشند و گاهی بصورت روتین چند کلمه ، مینی مالیده ، می نویسند یا تایپ می کنند.
حال بپردازیم به تز خودساخته شراگیم زند در خصوص وجود استوانه های شادی و غم در درون شخصیت هر انسان که از کودکی ساخته شده و براساس واحدی به نام زند مکعب ، حجمی از شادی و غم در درون آنها جای گرفته است. از آنجائیکه در بحث های روانشناسی شخصیت از دیرباز تاکنون به عدد سه و سه گانه ها توجه زیادی شده است ( سه گانه شخصیت فروید که همه آن را می دانند ، دایره های تو در تو سه گانه اریک برن و تامس هریس در مکتب تحلیل رفتار متقابل که نشانگر کودک و والد و بالغ شخصیت هر فرد هستند ، حتی تقسیم بندی سه گانه نگارنده در پاراگراف های قبلی) ما نیز در اینجا زند های مکعب شراگیم در استوانه های روحی اش را مشمول سه نوع زند مکعب می دانیم ( استفاده از عنوان مکعب هم خود دلیل دیگری بر وجود علامت سه در همه این مباحث است) . یعنی زند های مکعبی که شراگیم در استوانه های خود دارد بر اساس سه مقطع سنی زمان تفکر قابل تفسیر و تغییر است.
شراگیم که در شروع میانسالی خود در تفکرات زمان بیکاری متوجه وجود استوانه های روحی در شخصیت اش شده اگر این تفکر را در دو مقطع سنی دیگر یعنی شروع جوانی ( ورود به دانشگاه ) و شروع کهنسالی( اگر رخصت بدهد) انجام می داد احتمالا به استوانه هایی متفاوت و زند های مکعبی با کیفیت دیگری برخورد می کرد. نگارنده بر این باور است که شروع میانسالی دوره ای است که انسانها با بالغ شکل گرفته خود ضمن نگاه انتقادی به داشته های والد خود و تجربیات دوران کودکی شان و با ترسی ناخوداگاه از آینده پیری شان ، معمولا برداشت هایی احساسی از شرایط روحی خود دارند. آنها که تازه با بخش هیجانی و احساسی شخصیت خود خو گرفته اند و به قول معروف متوجه وجود هوش هیجانی و عاطفی (ای کیو) شده اند ( تازه می فهمند که باید با همسر یا دوست دخترشان چه جور برخورد کنند تا عاطفه اش را لگد نکنند) در تجربه ای نو افکار ذهنی و فیلسوف مابانه خود را با این هیجان و عاطفه مخلوط می کنند. همه چیز را در غم ( عمدتا) و یا شادی می بینند . میانسالی زمانی است که انسان همانند توقف در جان پناه یک مسیر کوهستانی برای کسب انرزی به راه سخت آمده ( گذشته )و راه صعب پیش رو( آینده) می نگرد و خود را در قامت یک تحلیل گر شرایط محسوب می کند. احتسابی که به نظر زیاد با شرایط پیش رویش مطابق نخواهد بود و خستگی مانده از راه پشت سر گذاشته شده، روی تحلیل هایش اثر خواهد گذاشت. به عبارت دیگر اگر شراگیم در مقطع سنی دیگری این تز را می ساخت احتمالا استوانه های متفاوت تری ( مثلا بشکه ) را تصور می کرد و زند های مکعب اش هم از جنس دیگری بودند.
سخن آخر اینکه استوانه ها ( شادی و غم ) و دایره های تو در تو ( والد ، کودک و بالغ) و دهها مولفه ی دیگر شخصیتی مان پویا و نسبی هستند . آنها در هر زمانی با توجه به شرایط ، نگاه ناظر ، سرعت فرد و سرعت ناظر و ….. (انگار نسبیت انیشتن را توضیح می دهد!) حجم و محتوای متفاوتی خواهند داشت. آنها را نمی توان در قابی از پیش تعیین شده و مشخص محصور کرد و بر این اساس نسخه کامل و ثابتی برای عمر خود پیچید.