ساعت را عادت ندارم کوک کنم .چه بخواهم زود بلند شوم و چه دیر، چون هر وقت دلم بخواهد بیدار می شوم.من یک ادم یلخ هستم. میدانید یلخ چیست؟کسی که در تست روانشناسی نیاز به بقا ، نمره ای کمتر از نصف میانگین بیاورد.مشاورم رسما کف کرده بود گفت: یعنی چی تو دوست نداری از الان در مورد آینده ات فکر کنی؟ چرا دوست نداری خانه بخری ؟ پس انداز کنی؟ به فکر خودت و سلامتی ات باشی؟ گفتم : تو پولت رو بگیر حاجی به ایناش کاری نداشته باش.داشتم می گفتم.اگر مهمترین قرار زندگی ام را هم داشته باشم و صبح در رختخواب ببینم حس اش نیست خوب معلوم است بلند نمیشوم و میگذارم بی قرار بمانم.
براساس وضعیت روحی ،صبحم شروع می شود.مهمترین کار زندگی ام دوش گرفتن صبحگاهی است که بلافاصله بعد از خواب انجام می شود.آب مرا روشن می کند و استارت می خورم.اهل صبحانه نیستم و معمولا فقط یک لقمه از هر چیزی مثل نان خالی ، کیک ، میوه،… مرا از صبحانه بی نیاز می کند.می روم دنبال علافی های که به اسم کار برای خودم ساخته ام. چهارده سال است همین کار را می کنم و همیشه فکر می کنم که این آخرین سالی است که این کارها را می کنم و از سال بعد کار جدیدی انجام می دهم ولی سال بعد هم می رسد و من همچنان علافم.
نهار هم جزء علافی های دیگر روزانه است که یه جورهایی می گذرد و بعدازظهر هم عین صبح به سرعت برق و باد ،به بطالت کامل ، به شب می رسد. البته ممکن است آن وسط مسط ها کار درست حسابی مرتبط با شغلم هم انجام دهم که اصلا ارضاء ام نمی کند.اگر شب ها با دوستان برای گردش و دور هم نشینی قراری نگذارم ،زندگی من تازه از سر شب شروع می شود: خواندن ، نوشتن ، فیلم دیدن ، اینترنت ، اس ام اس ، فکر کردن در مورد انجام کارهای نو و خارق العاده، برنامه ریزی برای چیزهای که هیچ وقت درست انجامشان نمی دهم و چه و چه….
خواب را هم دوست دارم.مخصوصا خوابی که بعد از خواندن یک مطلب مهیج و دوست داشتنی به سراغم می اید.یا خوابی که پس از یک خیالبافی کامل قسمت دوم فیلم سینمایی تخیلی مرا ادامه می دهد.پس می خوابم مثل خرس و روزم تمام می شود.
هیچی ندارم بگم ..فقط ،
اینو دوست داشتم
چقدر شبیه زندگیمه