معلم دهکده دنبالم آمد و به جاده زدیم . کوهستان بود و سرما و جاده ای پر از دره و پرتگاه. سر پیچ ها فرمان ماشین را دیر می پیچاند .شاید عمدی در کار داشت و می خواست ترس از مرگ را در چشم من ببیند . چون فبلا پیش او ادعای نترسیدن از مرگ را کرده بودم. جاده ، جاده کلات بود، قلعه کوهستانی نادرشاه با ارتفاعی حدود سه هزار متر از سطح دریا . قبلا چندین بار در این جاده زیبا و خطرناک رانندگی کرده بودم. آنجایی را دوست داشتم که رشته کوه هزار مسجد تمام می شود و کنگره های دژ نادرشاه جلوی چشمان رژه می روند. به معلم دهکده گفتم : خسته شدی من رانندگی کنم؟ قبول کرد ولی کنایه اش را زد: اگر شما مردها بودید آیا به همین راحتی ماشین تان را می دادید یک زن در این جاده رانندگی کند؟ بدون فکر گفتم : بله ، رانندگی شما خوب بود.
به ورودی کلات رسیدیم . شهری که در دل کوههای بلند محصور است و فقط با واسطه یک تونل تنگ و باریک و یک رودخانه صعب العبور به بیرون راه دارد. شهری با بیش از پنجاه هزار نفر جمعیت در 150 کیلومتری شمال مشهد ،نزدیک مرز ترکمنستان. وارد شهر شدیم تا یک نفر از اهالی روستایی را که مقصد نهایی مان بود سوار کنیم. بنابر مقتضیات عرفی و غیر عرفی، همسفر جدید نباید مرا بعنوان راننده ماشین می دید، پس دوباره فرمان در دست معلم دهکده افتاد. از کلات خارج شدیم و در حاشیه جنوبی کوههای که مرز ایران با ترکمنستان است به سمت شهر درگز حرکت کردیم. بیست و هفت کیلومتر بعد به دوراهی روستا رسیدیم و دوباره به سمت مخالف نقطه مرزی و به طرف دامنه های رشته کوه هزار مسجد ، به طرف روستای ایدلیک حرکت کردیم. ایدلیک یعنی آب فراوان . روستایی در دل کوه با رودخانه ای پرآب. در اطراف جاده شالیزارهای برنج خودنمایی می کردو یاد جمله معروف بومی های آن منطقه افتادم که می گفتند :اینجا در بهار از شمال ایران هم زیباتر می شود. برنج کلات هم جزء مرغوب ترین برنج های کشور است شاید به این دلیل که در جای غیر معمولی رشد می کند.تا چشم کار می کرد شالیزار بود و رود و کوه. جاده روستایی هنوز ادامه داشت .از دو روستای کوچک قاباخ و سلطان اباد گذشتیم. درست در پای کوهی بلند ، جاییکه شکاف بزرگی در رشته کوه نمایانگر خروج رودخانه بود روستای ایدلیک ظاهر شد.
ما میهمان رئیس شورای روستا بودیم . جوانی انرژیک و خوش برخورد که همه دوستش داشتند. هم خوش برخورد بود و هم فعال و کاری . تازه از رنگ زدن کلاسهای مدرسه برگشته بود. خودش هم یکی از معلم های مدرسه روستا بود. معلم دهکده گفت: تک و تنها کلاسها را رنگ می زند ! شما کمی نصیحت شان کنید اقای دکتر!؟ نمی خواهد از کسی کمک بگیرد. لبخند خسته ای بر لبان رئیس جوان ظاهر شد و مشغول پذیرایی اولیه از ما شد. خانه ای نوساز و بسیار تمیز و مرتب داشت با دو فرزند 9 و 3 ساله و همسری که در کلات دانشجوی روانشناسی دانشگاه پیام نور بود. محیط خانه بسیار گرمی داشتند. معلم دهکده هم با ما در آنجا ماند . نسبت فامیلی نزدیکی با همسر رئیس شورای روستا داشت. دختری سی و چند ساله که تازه فوق لیسانس فلسفه علم از تهران گرفته بود و چون همیشه که بدنبال تجربه های نو بود از ابتدای سال تحصیلی امسال به این روستا آمده بود تا معلم بچه های راهنمایی باشد. لیسانس فیزیک داشت و در مدرسه روستا علاوه بر علوم ، درس های دیگر را هم تدریس می کرد. می گفت معلم بهداشت هم هست ولی من باور نکردم . ماموریت این بود که تمام 150 دانش آموز دبستان و راهنمایی روستا را معاینه کنم. بهانه این کار پر کردن فرم گواهی سلامت برای انجام فعالیتهای ورزشی بود که مسئولین آموزش و پرورش پیشرفته ما، برای آن ، یک فرم واحد برای مدرسه ای در شمال تهران و مدرسه روستای ایدلیک تهیه کرده بودند.پر کردن این فرم بهانه ای بود تا همه دانش آموزان که از شناسنامه سلامتی فقط یک دفترچه سفید بلااستفاده در پرونده شان بود را دوباره ببینم و از نظر بیماریهایی مثل کم خونی ، عفونتهای انگلی ، بیماریهای پوستی و سوء نغذیه بررسی کنم.
زبان محاوره مردم روستا ترکی بود که خوشبختانه عمدتا فارسی را خوب صحبت می کردند. پس در ارتباط برقرار کردن با آنها مشکلی نداشتم. البته مدل ترکی صحبت کردنشان هم با ترکهای آذربایجان متفاوت بود.قبل از شروع معاینه گشتی در روستا زدم و اطلاعاتی از یکی از بزرگان روستا گرفتم. شبیه خیلی از روستاهای دورافتاده و دور نیافتاده در کشور، اعتیاد و بیکاری معضل اصلی بود.. تمام کوچه های روستا پر از گل بود ولی آنها همه چکمه پوش بودند و تنها من که با کفش کالج به آن روستا رفته بودم مثل بوقلمون قدم بر می داشتم. کوههای پربرف کنار روستا خیلی تحریک کننده بود و اگر کفش های کوه همراهم بود حتما حداقل یکی از آنها را صعود می کردم.
از بلندگوی مخابرات روستا آمدن من را اطلاع داده بودند و از نیم ساعت بعد کار شروع شد. خودم را برای دیدن بیماریها و شرایط بد بچه ها آماده کرده بودم ولی به قول معروف هرچه که از قبل هم خودت را ساخته باشی با رسیدن فاجعه ویران خواهی شد. هنوز به نفر بیستم نرسیده بود که احساس کردم اکسیژن فضا کم شده است. قلبم توی دهنم می زد و حالت تهوع گرفته بود. در بیست نفر اول یک نفر سالم و نرمال ندیدم. اول از معاینه دختر ها شروع کرده بودیم . همه پوستهایشان افتضاح و خراب بود. عمدتا علائم کم خونی شدید داشتند. انواع انگل های گوارشی و ….. بیشتر مادر ها وقتی تعداد بچه هایشان را می پرسیدم اول چند ثانیه ای مکث می کردند و آنها را می شمردند و گاهی تعداد را هم اشتباه می گفتند. مادرها هم وضع بهتری از بچه ها نداشتند .چند تا از انها را هم همینطوری معاینه کردم. شب شده بود . هنوز شصت نفر را بیشتر ندیده بودم ولی احساس می کردم که دویست بیمار دیده ام. گفتم دیگر بس است برویم کمی هوا بخوریم. با معلم دهکده بیرون رفتیم و فضا را به نفع شعر و مولانا عوض کردیم. بخشی از اپرای عروسکی مولانای بهروز غریب پور را با موبایل گذاشته بودم . جاییکه همایون شجریان در نقش شمس تبریز به مولوی می گوید:
هر زمان نو می شود دنیا و ما بی خبر از نو شدن اندر بقا
پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است مصطفی فرمود دنیا ساعنی است
آزمودم مرگ من در زندگی ست چون رهی زین زندگی پایندگی ست…
جذبه شعر مولونا و صدای مسحور کننده همایون نیم ساعت بیشتر دوام نداشت و دوباره همه دنیا غصه دار شد. چهره معصوم بچه های بیگناهی که از جبر جغرافیای در آن محیط درس می خواندند از جلوی چشمم دور نمی شد. تصور ادامه یافتن این تصویر ها در صبح روز بعد هم خود مزید بر علت شده بود و افسرده ترم می ساخت. مرتب به معلم دهکده سفارش می کردم . فلان کار را حداقل می توانید برایشان بکنید. می توانید بهمان توصیه را برایشان انجام دهید. شب زیر لحاف گرم خانه رئیس شورا دلم برای همه آدم ها سوخت.
صبح روز بعد دوباره کار شروع شد. اتفاق جالب اینکه یکی از بچه ها دوباره برای معاینه آمده بود و وقتی من گفتم دیروز یادم هست تو را معاینه کردم گفت: نه ! من یادم نمی اید. فرمش را در آوردیم و دیدیم دیروز هم معاینه شده است. نمی دانم راست می گفت یا دروغ ولی هر چه بود معصوم بود. تا بعدازظهر که معاینه همه بچه ها تمام شد با معلم دهکده هماهنگی های برای خرید داروهای مورد نیاز و کارهایی که به سلامت بچه ها کمک بیشتری می کرد را کرده بودیم و تا شب نشده دوباره به جاده زدیم. جاده ای که این بار علاوه بر سرما و دره و پرتگاه یک عالمه غصه هم داشت. آنتن موبایل برگشته بود و اس ام اس های عاشقانه فاتحه فضای دلم را می خواند.
سلام خیلی جالب بود حاللا یواشکی میای به ما خبر نمیدی علی آقا دلم تنگ شده برات
بازتاب: «سفری به دور دستهای همین حوالی» « Radio Koocheh