در لب پرتگاهی بلند
دیداری کوتاه را
تجربه کردم با خدا
با خود گفتم:
اینجا دیگر آخر کار است
از او پرسیدم:
آیا هرگز فکر هم می کنی؟
لبخندی زد و گفت:
نه!
من هم خندیدم.
پس بدون هرگونه تاملی
نجاتم داد.
مرداد85
در لب پرتگاهی بلند
دیداری کوتاه را
تجربه کردم با خدا
با خود گفتم:
اینجا دیگر آخر کار است
از او پرسیدم:
آیا هرگز فکر هم می کنی؟
لبخندی زد و گفت:
نه!
من هم خندیدم.
پس بدون هرگونه تاملی
نجاتم داد.
مرداد85
کج نهال هایی بلند
در زمین هایی کج
کجاوه ای دراز
بر دوش
….. شتاب می گیرد
سیاه پوشانی کج
از دور سو
بار غمی بزرگ
بر دوش
…. بالا می گیرد
نهال ها کمر راست می کنند
زمین ها از شیب شان دست می کشند
کجاوه روی زمین قرار می گیرد
…………..
مردمان رفته اند
سیاهپوشان عزادارند
تازه مرده آزاد
تیرماه 83