<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:georss="http://www.georss.org/georss" xmlns:geo="http://www.w3.org/2003/01/geo/wgs84_pos#" xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>Tabibestan</title>
	<atom:link href="http://tabibestan.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://tabibestan.wordpress.com</link>
	<description>Just another WordPress.com weblog</description>
	<lastBuildDate>Wed, 18 Jan 2012 08:26:44 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
<cloud domain='tabibestan.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://s2.wp.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>Tabibestan</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com</link>
	</image>
	<atom:link rel="search" type="application/opensearchdescription+xml" href="http://tabibestan.wordpress.com/osd.xml" title="Tabibestan" />
	<atom:link rel='hub' href='http://tabibestan.wordpress.com/?pushpress=hub'/>
		<item>
		<title>سفری به دور دست های همین حوالی</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2012/01/15/safarnameh/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2012/01/15/safarnameh/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 15 Jan 2012 12:01:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[تابلوی اعلانات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=514</guid>
		<description><![CDATA[معلم دهکده دنبالم آمد و به جاده زدیم . کوهستان بود و سرما و جاده ای پر از دره و پرتگاه. سر پیچ ها فرمان ماشین را دیر می پیچاند .شاید عمدی در کار داشت و می خواست ترس از مرگ را در چشم من ببیند . چون فبلا پیش او ادعای نترسیدن از مرگ [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=514&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="rtl">معلم دهکده دنبالم آمد و به جاده زدیم . کوهستان بود و سرما و جاده ای پر از دره و پرتگاه. سر پیچ ها فرمان ماشین را دیر می پیچاند .شاید عمدی در کار داشت و می خواست ترس از مرگ را در چشم من ببیند . چون فبلا پیش او ادعای نترسیدن از مرگ را کرده بودم. جاده ، جاده کلات بود، قلعه کوهستانی نادرشاه با ارتفاعی حدود سه هزار متر از سطح دریا . قبلا چندین بار در این جاده زیبا و خطرناک رانندگی کرده بودم. آنجایی را دوست داشتم که رشته کوه هزار مسجد تمام می شود و کنگره های دژ نادرشاه جلوی چشمان رژه می روند. به معلم دهکده گفتم : خسته شدی من رانندگی کنم؟ قبول کرد ولی کنایه اش را زد: اگر شما مردها بودید آیا به همین راحتی ماشین تان را می دادید یک زن در این جاده رانندگی کند؟ بدون فکر گفتم : بله ، رانندگی شما خوب بود.</p>
<p dir="rtl"> به ورودی کلات رسیدیم . شهری که در دل کوههای بلند محصور است و فقط با واسطه یک تونل تنگ و باریک و یک رودخانه صعب العبور به بیرون راه دارد. شهری با بیش از پنجاه هزار نفر جمعیت در 150 کیلومتری شمال مشهد ،نزدیک مرز ترکمنستان. وارد شهر شدیم تا یک نفر از اهالی روستایی را که مقصد نهایی مان بود سوار کنیم. بنابر مقتضیات عرفی و غیر عرفی، همسفر جدید نباید مرا بعنوان راننده ماشین می دید، پس دوباره فرمان در دست معلم دهکده افتاد. از کلات خارج شدیم و در حاشیه جنوبی کوههای که مرز ایران با ترکمنستان است به سمت شهر درگز حرکت کردیم. بیست و هفت کیلومتر بعد به دوراهی  روستا رسیدیم و دوباره به سمت مخالف نقطه مرزی و به طرف دامنه های رشته کوه هزار مسجد ، به طرف روستای ایدلیک حرکت کردیم. ایدلیک یعنی آب فراوان . روستایی در دل کوه با رودخانه ای پرآب. در اطراف جاده شالیزارهای برنج خودنمایی می کردو یاد جمله معروف بومی های آن منطقه افتادم که می گفتند :اینجا در بهار از شمال ایران هم زیباتر می شود. برنج کلات هم جزء مرغوب ترین برنج های کشور است شاید به این دلیل که در جای غیر معمولی رشد می کند.تا چشم کار می کرد شالیزار بود و رود و کوه. جاده روستایی هنوز ادامه داشت .از دو روستای کوچک قاباخ و سلطان اباد گذشتیم. درست در پای کوهی بلند ، جاییکه شکاف بزرگی در رشته کوه نمایانگر خروج رودخانه بود روستای ایدلیک ظاهر شد.</p>
<p dir="rtl">ما میهمان رئیس شورای روستا بودیم . جوانی انرژیک و خوش برخورد که همه دوستش داشتند. هم خوش برخورد بود و هم فعال و کاری . تازه از رنگ زدن کلاسهای مدرسه برگشته بود. خودش هم یکی از معلم های مدرسه روستا بود. معلم دهکده گفت: تک و تنها کلاسها را رنگ می زند ! شما کمی نصیحت شان کنید اقای دکتر!؟ نمی خواهد از کسی کمک بگیرد. لبخند خسته ای بر لبان رئیس جوان ظاهر شد و مشغول پذیرایی اولیه از ما شد. خانه ای نوساز و بسیار تمیز و مرتب داشت با دو فرزند 9 و 3 ساله و همسری که در کلات دانشجوی روانشناسی دانشگاه پیام نور بود. محیط خانه بسیار گرمی داشتند. معلم دهکده هم با ما در آنجا ماند . نسبت فامیلی نزدیکی با همسر رئیس شورای روستا داشت. دختری سی و چند ساله که تازه فوق لیسانس فلسفه علم از تهران گرفته بود و چون همیشه که بدنبال تجربه های نو بود از ابتدای سال تحصیلی امسال به این روستا آمده بود تا معلم بچه های راهنمایی باشد. لیسانس فیزیک داشت و در مدرسه روستا علاوه بر علوم ، درس های دیگر را هم تدریس می کرد. می گفت معلم بهداشت هم هست ولی من باور نکردم . ماموریت این بود که تمام 150 دانش آموز دبستان و راهنمایی روستا را معاینه کنم. بهانه این کار پر کردن فرم گواهی سلامت برای انجام فعالیتهای ورزشی بود که مسئولین آموزش و پرورش پیشرفته ما،  برای آن ، یک فرم واحد برای مدرسه ای در شمال تهران و مدرسه روستای ایدلیک تهیه کرده بودند.پر کردن این فرم بهانه ای بود تا همه دانش آموزان که از شناسنامه سلامتی فقط یک دفترچه سفید بلااستفاده در پرونده شان بود را دوباره ببینم و از نظر بیماریهایی مثل کم خونی ، عفونتهای انگلی ، بیماریهای پوستی و سوء نغذیه بررسی کنم.</p>
<p dir="rtl">زبان محاوره مردم روستا ترکی بود که خوشبختانه عمدتا فارسی را خوب صحبت می کردند. پس در ارتباط برقرار کردن با آنها مشکلی نداشتم. البته مدل ترکی صحبت کردنشان هم با ترکهای آذربایجان متفاوت بود.قبل از شروع معاینه گشتی در روستا زدم و اطلاعاتی از یکی از بزرگان روستا گرفتم. شبیه خیلی از روستاهای دورافتاده و دور نیافتاده در کشور، اعتیاد و بیکاری معضل اصلی بود.. تمام کوچه های روستا پر از گل بود ولی آنها همه چکمه پوش بودند و تنها من که با کفش کالج به آن روستا رفته بودم مثل بوقلمون قدم بر می داشتم. کوههای پربرف کنار روستا خیلی تحریک کننده بود و اگر کفش های کوه همراهم بود حتما حداقل یکی از آنها را صعود می کردم.</p>
<p dir="rtl">از بلندگوی مخابرات روستا آمدن من را اطلاع داده بودند و از نیم ساعت بعد کار شروع شد. خودم را برای دیدن بیماریها و شرایط بد بچه ها آماده کرده بودم ولی به قول معروف هرچه که از قبل هم خودت را ساخته باشی با رسیدن فاجعه ویران خواهی شد. هنوز به نفر بیستم نرسیده بود که احساس کردم اکسیژن فضا کم شده است. قلبم توی دهنم می زد و حالت تهوع گرفته بود. در بیست نفر اول یک نفر سالم و نرمال ندیدم. اول از معاینه دختر ها شروع کرده بودیم . همه پوستهایشان افتضاح و خراب بود. عمدتا علائم کم خونی شدید داشتند. انواع انگل های گوارشی و &#8230;.. بیشتر مادر ها وقتی تعداد بچه هایشان را می پرسیدم اول چند ثانیه ای مکث می کردند و آنها را می شمردند و گاهی تعداد را هم اشتباه می گفتند. مادرها هم وضع بهتری از بچه ها نداشتند .چند تا از انها را هم  همینطوری معاینه کردم. شب شده بود . هنوز شصت نفر را بیشتر ندیده بودم ولی احساس می کردم که دویست بیمار دیده ام. گفتم دیگر بس است برویم کمی هوا بخوریم. با معلم دهکده بیرون رفتیم و فضا را به نفع شعر و مولانا عوض کردیم. بخشی از اپرای عروسکی مولانای بهروز غریب پور را با موبایل گذاشته بودم . جاییکه همایون شجریان در نقش شمس تبریز به مولوی می گوید:</p>
<p dir="rtl">هر زمان نو می شود دنیا و ما                        بی خبر از نو شدن اندر بقا</p>
<p dir="rtl">پس تو را هر لحظه مرگ و رجعتی است           مصطفی فرمود دنیا ساعنی است</p>
<p dir="rtl">آزمودم مرگ من در زندگی ست                     چون رهی زین زندگی پایندگی ست&#8230;</p>
<p dir="rtl">جذبه شعر مولونا و صدای مسحور کننده همایون نیم ساعت بیشتر دوام نداشت و دوباره همه دنیا غصه دار شد. چهره معصوم بچه های بیگناهی که از جبر جغرافیای در آن محیط درس می خواندند از جلوی چشمم دور نمی شد. تصور ادامه یافتن این تصویر ها در صبح روز بعد هم خود مزید بر علت شده بود و افسرده ترم می ساخت. مرتب به معلم دهکده سفارش می کردم . فلان کار را حداقل می توانید برایشان بکنید. می توانید بهمان توصیه را برایشان انجام دهید. شب زیر لحاف گرم خانه رئیس شورا دلم برای همه آدم ها سوخت.</p>
<p dir="rtl">صبح روز بعد دوباره کار شروع شد. اتفاق جالب اینکه یکی از بچه ها دوباره برای معاینه آمده بود و وقتی من گفتم دیروز یادم هست تو را معاینه کردم گفت: نه ! من یادم نمی اید. فرمش را در آوردیم و دیدیم دیروز هم معاینه شده است. نمی دانم راست می گفت یا دروغ ولی هر چه بود معصوم بود. تا بعدازظهر که معاینه همه بچه ها تمام شد با معلم دهکده هماهنگی های برای خرید داروهای مورد نیاز و کارهایی که به سلامت بچه ها کمک بیشتری می کرد را کرده بودیم و تا شب نشده دوباره به جاده زدیم. جاده ای که این بار علاوه بر سرما و دره و پرتگاه یک عالمه غصه هم داشت. آنتن موبایل برگشته بود و اس ام اس های عاشقانه فاتحه فضای دلم  را می خواند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/514/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/514/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/514/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/514/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/514/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/514/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/514/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/514/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/514/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/514/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/514/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/514/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/514/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/514/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=514&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2012/01/15/safarnameh/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک روز از زندگی خودم</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/12/16/yek-rooz-az-zendegi/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/12/16/yek-rooz-az-zendegi/#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 16 Dec 2011 18:01:05 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[شرح حال]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=511</guid>
		<description><![CDATA[ساعت را عادت ندارم کوک کنم .چه بخواهم زود بلند شوم و چه دیر، چون هر وقت دلم بخواهد بیدار می شوم.من یک ادم یلخ هستم. میدانید یلخ چیست؟کسی که در تست روانشناسی نیاز به بقا ، نمره ای کمتر از نصف میانگین بیاورد.مشاورم رسما کف کرده بود گفت: یعنی چی تو دوست نداری از [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=511&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>ساعت را عادت ندارم کوک کنم .چه بخواهم زود بلند شوم و چه دیر، چون هر وقت دلم بخواهد بیدار می شوم.من یک ادم یلخ هستم. میدانید یلخ چیست؟کسی که در تست روانشناسی نیاز به بقا ، نمره ای کمتر از نصف میانگین بیاورد.مشاورم رسما کف کرده بود گفت: یعنی چی تو دوست نداری از الان در مورد آینده ات فکر کنی؟ چرا دوست نداری خانه بخری ؟ پس انداز کنی؟ به فکر خودت و سلامتی ات باشی؟ گفتم : تو پولت رو بگیر حاجی به ایناش کاری نداشته باش.داشتم می گفتم.اگر مهمترین قرار زندگی ام را هم داشته باشم و صبح در رختخواب ببینم حس اش نیست خوب معلوم است بلند نمیشوم و میگذارم بی قرار بمانم.</p>
<p>براساس وضعیت روحی ،صبحم شروع می شود.مهمترین کار زندگی ام دوش گرفتن صبحگاهی است که بلافاصله بعد از خواب انجام می شود.آب مرا روشن می کند و استارت می خورم.اهل صبحانه نیستم و معمولا فقط یک لقمه از هر چیزی مثل نان خالی ، کیک ، میوه،&#8230; مرا از صبحانه بی نیاز می کند.می روم دنبال علافی های که به اسم کار برای خودم ساخته ام. چهارده سال است همین کار را می کنم و همیشه فکر می کنم که این آخرین سالی است که این کارها را می کنم و از سال بعد کار جدیدی انجام می دهم ولی سال بعد هم می رسد و من همچنان علافم.</p>
<p>نهار هم جزء علافی های دیگر روزانه است که یه جورهایی می گذرد و بعدازظهر هم عین صبح به سرعت برق و باد ،به بطالت کامل ، به شب  می رسد. البته ممکن است آن وسط مسط ها کار درست حسابی مرتبط با شغلم هم انجام دهم که اصلا ارضاء ام نمی کند.اگر شب ها با دوستان برای گردش و دور هم نشینی قراری  نگذارم ،زندگی من تازه  از سر شب شروع می شود: خواندن ، نوشتن ، فیلم دیدن ، اینترنت ، اس ام اس ، فکر کردن در مورد انجام کارهای نو و خارق العاده، برنامه ریزی برای چیزهای که هیچ وقت درست انجامشان نمی دهم و چه و چه&#8230;.</p>
<p>خواب را هم دوست دارم.مخصوصا خوابی که بعد از خواندن یک مطلب مهیج و دوست داشتنی به سراغم می اید.یا خوابی که پس از یک خیالبافی کامل قسمت دوم  فیلم سینمایی تخیلی مرا ادامه می دهد.پس می خوابم مثل خرس و روزم تمام می شود.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/511/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/511/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/511/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/511/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/511/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/511/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/511/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/511/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/511/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/511/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/511/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/511/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/511/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/511/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=511&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/12/16/yek-rooz-az-zendegi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>برای شراگیم زند مکعب(به بهانه یادداشت &#8220;استوانه های روحی &#8221; او)</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/10/20/zande-mokaabe/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/10/20/zande-mokaabe/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Oct 2011 06:41:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[شکایت اصلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=508</guid>
		<description><![CDATA[آدم ها از نظر فکر کردن چند دسته اند، البته عده کمی بی دسته اند و بعضی ها هم دسته شان کمی اذیت می کند ولی غالب آنها چند دسته اند:  دسته اول کسانیکه در زمان کار و بیکاری فکر می کنند. این افراد خود به دو گروه تقسیم می شوند که گروه اقلیت دانشمندان [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=508&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">آدم ها از نظر فکر کردن چند دسته اند، البته عده کمی بی دسته اند و بعضی ها هم دسته شان کمی اذیت می کند ولی غالب آنها چند دسته اند:</p>
<p dir="RTL"> دسته اول کسانیکه در زمان کار و بیکاری فکر می کنند. این افراد خود به دو گروه تقسیم می شوند که گروه اقلیت دانشمندان و فیلسوفان و مخترعین هستند که معمولا فکر کردنشان مجتمع و متمرکز است. یعنی در هر شرایطی بر روی یک موضوع خاص فکر خود را متمرکز کرده و سعی می کنند تا از آن موضوع کاری ، ایده ای ، راه حلی ویا چیزی در بیاورند. گروه دوم نیز همان کار را انجام می دهند یعنی در کار و بیکاری فکر می کنند ولی تفکرشان پراکنده و غیرکارا است و اغلب از مسیر خود منحرف شده و به سمت خیالپردازی می رود. مثلا ممکن است در دقایق اول، ایده ساخت یک سخت افزار ناب و خلاقانه به ذهنشان خطور کند ولی چند دقیقه بعد ، صاحب فکر در اتاق ریاست کمپانی اپل نشسته است و در حال هماهنگ کردن امور و دستور دادن به مدیران زیردست است.</p>
<p dir="RTL">دسته بعدی کسانی هستند که معمولا در زمان کار آنچنان مشغول انجام آن می شوند که فکرشان کاملا مختل شده و کار را طبق روال و عادت انجام می دهند. مثلا فرض کنید طرف پزشک مشهوری است با کلی بیمار از اقصی نقاط و هر روز چند ساعت را صرف دادن پاسخ کامل و دقیق به سئوالات تکراری بیماران خود می کند که از طریق ایمیل و یا مراجعه حضوری از او پرسیده شده است. اگر به او بگویید: &#8221; خوب عموجان! یه سایت راه بیانداز و سئوالات و جوابهای متدوال را در آنجا قرار بده&#8221; خواهد گفت: &#8221; اه! اینجوری هم میشه!؟ چرا به ذهن خودم نرسید؟&#8221;</p>
<p dir="RTL">همانطوریکه گفته شد افراد این دسته  در زمان کار هیچ گونه نفکری ندارند ولی در هنگام بیکاری جریان فکری شان کلید می خورد. این افراد اگر بتوانند متمرکز فکر کنند و فرایند فکری شان را بر مشکلات خود و اطراف شان معطوف کنند، کم کم از این دسته بیرون آمده و به اقلیت دسته اول ملحق خواهند شد، ولی متاسفانه غالبا تفکر زمان بیکاری این گروه هم خیال بافی و خیال بازی است. با شروع فکر ،پخش یک فیلم سینمایی مهیج و پرحادثه در ذهن خسته از کارشان استارت می خورد که همه چیز و همه انرژی فکری را به باد فنا می دهد.</p>
<p dir="RTL">دسته آخر کسانی هستند که نه در زمان کار فکر می کنند و نه در زمان بیکاری. اینها یا الکی خوش هستند و یا الکی غمگین. این گروه متاسفانه یا خوشبختانه درصد قابل توجهی از جمعیت جوامع را نمایندگی می کنند.اینها بصورت کاملا روتین و براساس عادت کار می کنند و یا نمی کنند و ایضا زمان بیکاری شان را هم بر اساس همان عادات می گذرانند.این افراد در زمان بیکاری دو تیپ عمده شخصیتی را از خود نشان می دهند : یا انسانهای بذله گو و حاضر جوابی که در جمع دوستان،برای همسر وخانواده و یا در فضای مجازی مشغول مزه پراکنی و سرگرم کردن بقیه هستند و یا آدمهایی که در یک گوشه چمباتمه زده و غم هزار دنیای موازی ، با پیش فرض روشنفکری یا بطالت محض ، در دلشان ریخته و هرازچندگاهی آه می کشند و گاهی بصورت روتین چند کلمه ، مینی مالیده ، می نویسند یا تایپ می کنند.</p>
<p dir="RTL">حال بپردازیم به تز خودساخته شراگیم زند در خصوص وجود استوانه های شادی و غم در درون شخصیت هر انسان که از کودکی ساخته شده و براساس واحدی به نام زند مکعب ، حجمی از شادی و غم در درون آنها جای گرفته است. از آنجائیکه در بحث های روانشناسی شخصیت از دیرباز تاکنون به عدد سه و سه گانه ها توجه زیادی شده است ( سه گانه شخصیت فروید که همه آن را می دانند ، دایره های تو در تو سه گانه اریک برن و تامس هریس در مکتب تحلیل رفتار متقابل که نشانگر کودک و والد و بالغ شخصیت هر فرد هستند ، حتی تقسیم بندی سه گانه نگارنده در پاراگراف های قبلی) ما نیز در اینجا زند های مکعب شراگیم در استوانه های روحی اش را مشمول سه نوع زند مکعب می دانیم ( استفاده از عنوان مکعب هم خود دلیل دیگری بر وجود علامت سه در همه این مباحث است) . یعنی زند های مکعبی که شراگیم در استوانه های خود دارد بر اساس سه مقطع سنی زمان تفکر قابل تفسیر و تغییر است.</p>
<p dir="RTL">شراگیم که در شروع میانسالی خود در تفکرات زمان بیکاری متوجه وجود استوانه های روحی در شخصیت اش شده اگر این تفکر را در دو مقطع سنی دیگر یعنی شروع جوانی ( ورود به دانشگاه ) و شروع کهنسالی( اگر رخصت بدهد) انجام می داد احتمالا به استوانه هایی متفاوت و زند های مکعبی با کیفیت دیگری برخورد می کرد. نگارنده بر این باور است که شروع میانسالی دوره ای است که انسانها با بالغ شکل گرفته خود ضمن نگاه انتقادی به داشته های والد خود و تجربیات دوران کودکی شان و با ترسی ناخوداگاه از آینده پیری شان ، معمولا برداشت هایی احساسی از شرایط روحی خود دارند. آنها که تازه با بخش هیجانی و احساسی شخصیت خود خو گرفته اند و به قول معروف متوجه وجود هوش هیجانی و عاطفی (ای کیو) شده اند ( تازه می فهمند که باید با همسر یا دوست دخترشان چه جور برخورد کنند تا عاطفه اش را لگد نکنند) در تجربه ای نو افکار ذهنی و فیلسوف مابانه خود را با این هیجان و عاطفه مخلوط می کنند. همه چیز را در غم ( عمدتا) و یا شادی می بینند . میانسالی زمانی است که انسان همانند توقف در جان پناه یک مسیر کوهستانی برای کسب انرزی به راه سخت آمده ( گذشته )و راه صعب پیش رو( آینده) می نگرد و خود را در قامت یک تحلیل گر شرایط محسوب می کند. احتسابی که به نظر زیاد با شرایط پیش رویش مطابق نخواهد بود و خستگی مانده از راه پشت سر گذاشته شده، روی تحلیل هایش اثر خواهد گذاشت. به عبارت دیگر اگر شراگیم در مقطع سنی دیگری این تز را می ساخت احتمالا استوانه های متفاوت تری ( مثلا بشکه ) را تصور می کرد و زند های مکعب اش هم از جنس دیگری بودند.</p>
<p dir="RTL">سخن آخر اینکه استوانه ها ( شادی و غم ) و دایره های تو در تو ( والد ، کودک و بالغ) و دهها مولفه ی دیگر شخصیتی مان پویا و نسبی هستند . آنها در هر زمانی با توجه به شرایط ، نگاه ناظر ، سرعت فرد و سرعت ناظر و &#8230;.. (انگار نسبیت انیشتن را توضیح می دهد!) حجم و محتوای متفاوتی خواهند داشت. آنها را نمی توان در قابی از پیش تعیین شده و مشخص محصور کرد و بر این اساس نسخه کامل و ثابتی برای عمر خود پیچید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/508/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/508/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/508/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=508&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/10/20/zande-mokaabe/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تحریم اقتصادی ، صدای آمریکا و مردم ایران</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/09/22/tahrim-eghtesadi/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/09/22/tahrim-eghtesadi/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 13:25:18 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[تابلوی اعلانات]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=501</guid>
		<description><![CDATA[این نوشته از من در شماره چهارم نشریه هفت چاپ شده است: http://issuu.com/haftmagazin/docs/seven_weekly_four چه موقعی که دمکرات ها در آمریکا حاکم بوده ( که انقلاب اسلامی شاه گل آنهاست) و چه موقعی که جمهوریخواهان تصمیم گیرنده اصلی در برترین و قدرتمندترین کشور دنیا بودند، در هیچ زمانی شیوه برخورد با ایران عاقلانه و موثر نبوده [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=501&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">این نوشته از من در شماره چهارم نشریه هفت چاپ شده است:</p>
<p dir="RTL">http://issuu.com/haftmagazin/docs/seven_weekly_four</p>
<p dir="RTL">چه موقعی که دمکرات ها در آمریکا حاکم بوده ( که انقلاب اسلامی شاه گل آنهاست) و چه موقعی که جمهوریخواهان تصمیم گیرنده اصلی در برترین و قدرتمندترین کشور دنیا بودند، در هیچ زمانی شیوه برخورد با ایران عاقلانه و موثر نبوده است. سیاست خارجی آمریکا در قبال ایران همیشه متاثر از آدمهای بسیار کم اطلاع و سطحی و سیاستهایی مشابه و نشات گرفته از آنها بوده است.</p>
<p dir="RTL">بحث تحریم ایران از سوی آمریکا چه در سی سال پیش و چه اکنون یک اقدام ناشیانه و از روی استیصال قلمداد میشود. کافی است سیاستمداران آمریکایی با سئوال نکردن از مشاوران کودن ویژه ایران خود،  به این چند سئوال پاسخ دهند تا بدانند چگونه و با چه منطقی ایران را تحریم کرده اند.</p>
<p dir="RTL">1- تحریم تیغ ژیلت و محصولات مشابه به حکومت توتالیتر ایران چه ضربه ای وارد می کند؟</p>
<p dir="RTL">2- تحریم فروش هواپیمای مسافربری و قطعات آن به مردم بیشتر ضربه می زند یا حکومت ایران؟</p>
<p dir="RTL">3- تحریم فروش بنزین به ایران و راهکار ناجوانمردانه حکومت ایران در تولید بنزین بی کیفیت و سرطانزا بیشتر به ضرر کیست؟</p>
<p dir="RTL">4- اجبار مردم ایران در سوق پیدا کردن به مصرف مواد مورد نیاز زندگی  از طریق واردات انواع بی کیفیت آنها از کشورهایی مثل چین و روسیه به نفع کیست؟</p>
<p dir="RTL">5- تورم بالا و مشکلات فراوان اقتصادی ، که نتیجه مستقیم و غیر مستقیم تحریم هاست ،جدا از بی علاقه کردن آنها به سرنوشت سیاسی و اجتماعی شان و باز گذاشتن دست حکومت به گسترده کردن سیطره خود،  آیا نفع دیگری هم دارد؟</p>
<p dir="RTL">6- تحریم ارائه خدمات نرم افزاری و اینترنتی از طریق شرکت های بزرگی مثل گوگل و غیره واقعا به نفع مردم است؟</p>
<p dir="RTL">از این دست سئوال ها بسیار می توان پرسید ولی متاسفانه حتی یک نفر از سیاستمداران فعلی و قبلی آمریکا و از جمله  ایرانی هایی که در آنجا مقام و منصبی دارند گوش شنوایی برای شنیدن آنها ندارند. نمونه بارز این بدی عملکرد و بی اعتنا بودن به بازخورد را می توان در برنامه های صدای آمریکا هم دید.</p>
<p dir="RTL">صدای آمریکا با این همه سابقه فعالیت چنان دچار رخوت و بی کیفیتی است که انسان از کمی هوش گردانندگان آن دچار حیرت می شود. کافیست مقایسه ای کوچک بین این شبکه به اصطلاح خبری با شبکه فارسی بی بی سی که بسیار نوظهورتر است داشته باشیم. می توان فقط تیتروار زمینه های مقایسه را برشمرد ، تفاوت اینقدر واضح است که نیازی به توضیح و آوردن مصداق نمی باشد:</p>
<p dir="RTL">1- گرافیک برنامه ها و لوگوها و انتخاب رنگ ها. همه چیز در صدای آمریکا نمایانگر سنت و قدمت و پوسیدگی ست.</p>
<p dir="RTL">2- موسیقی برنامه ها و آیتم های خبری.</p>
<p dir="RTL">3- نبود گزارشگر در صدای آمریکا حتی به تعداد چند عدد ناقابل. لازمه هر شبکه خبری داشتن چندین گزارشگر ثابت و متغیر در اقصی نقاط جهان برای پوشش اتفاقات ویژه می باشد.</p>
<p dir="RTL">4- ساعت پخش نامناسب بخش های خبری</p>
<p dir="RTL">5- مجری های بسیار ناشی و قدیمی با حرفهایی به غایت تکراری و تهوع آور</p>
<p dir="RTL">6- نداشتن کارشناس خبره و نیمه خبره در مورد موضوعات روز ( تحلیل های کارشناس های ثابت صدای آمریکا تبدیل به کمدی های شبانه لس انجلسی شده است). این را مقایسه کنید با کارشناس های ریز و درشت بی بی سی فارسی در اقصی نقاط دنیا که به تناسب هر موضوع پیش رویی از آنها نظرخواهی می کند.</p>
<p dir="RTL">7- بی توجهی به نقش جوانان در برنامه سازی ( معدود برنامه قابل تحمل صدای آمریکا را جوانان ساخته اند مثل پارازیت)</p>
<p dir="RTL">حال باید دید مردم ایران باید چه دیدی نسبت به آمریکا داشته باشند . کشوری که هنوز هم کعبه آمال و آرزوی بسیاری از ایرانیان است. مردم ایران با خود می اندیشند که سیاستمداران آمریکا هر چند سال به چند سال بازنگری در سیاستها و کارهای کلان خود می کنند . آیا هنوز زمان آن فرانرسیده است تا محققین آنها از کودتای 28 مرداد و انقلاب اسلامی سال 57 گزارش و پژوهشی منصفانه تهیه کنند و به بزرگان کشور اعلام نمایند که همه اقدامات قدیم و جدید شما اشتباه اندر اشتباه است؟ آیا دستگاه عریض و طویل سیاست خارجی آمریکا یک آدم متوسط به بالا ندارد تا فواید و مضرات برخوردهای چند ده سال اخیر آمریکا با ایران را جمع بزند و برآیند آنها را حساب نماید.از حکومت های دیکتاتور و سرکوبگر ایران در دو قرن اخیر انتظاری جزء کارهایی که کرده یا می کنند نمی توان داشت ولی از حاکمان مهد دموکراسی و علم جهان باید انتظار داشت که هرازچندگاهی نیم نگاهی به فعالیتهای گذشته خود بیاندازند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/501/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/501/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/501/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/501/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/501/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/501/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/501/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/501/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/501/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/501/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/501/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/501/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/501/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/501/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=501&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/09/22/tahrim-eghtesadi/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سلبریتی ها</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/09/08/celebritiha/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/09/08/celebritiha/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Sep 2011 14:04:15 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ضربه به گیجگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=491</guid>
		<description><![CDATA[سلبریتی ها علی انجیدنی سالن انتظار کلینیک تخصصی بیمارستان طبابت زیاد بزرگ به نظر نمی رسد. چند در که از نوشته های  بالای آنها می فهمیم مطب پزشکان متخصص شاغل در آن بیمارستان است ، در دو طرف سالن قرار دارد. یک ردیف صندلی نه چندان راحت در دو ضلع خالی و بدون در سالن [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=491&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong>سلبریتی ها</strong></p>
<p dir="RTL">علی انجیدنی</p>
<p dir="RTL">سالن انتظار کلینیک تخصصی بیمارستان طبابت زیاد بزرگ به نظر نمی رسد. چند در که از نوشته های  بالای آنها می فهمیم مطب پزشکان متخصص شاغل در آن بیمارستان است ، در دو طرف سالن قرار دارد. یک ردیف صندلی نه چندان راحت در دو ضلع خالی و بدون در سالن انتظار چیده شده و چهار بیمار میانسال روی آنها نشسته اند. یک میز اداری برای منشی بین دو دری که فاصله بیشتری از هم دارند گذاشته شده و منشی که خانم جوانی ست با آرایشی غلیظ، پشت آن نشسته است. امروز چهار پزشک متخصص در رشته های اورولوژی( یا همان کلیه و مجاری ادرار)، مغز و اعصاب، زنان و زایمان و تغذیه و رژیم درمانی بیمار ویزیت می کنند . به نظر می رسد که وظیفه خانم منشی نظارت بر ورود و خروج و نوبت دهی همه دکتر ها ست که با توجه به خلوتی سالن انتظار، به نظر نمیرسد کار سختی باشد. چهاربیماری که روی صندلی ها منظر ورود به مطب پزشکان هستند گرم صحبت با همدیگر هستند و احتمالا یا از قبل با هم دوست بوده و یا در آنجا در فاصله ی کوتاه دوستی عمیقی با هم پیدا کرده اند. از صحبت هایشان غیر از چند فحش و تیکه های قلمبه فقط می توان کلماتی مثل وبلاگ، فیس بوک، فضای مجازی را به درستی تشخیص داد. اینقدر بلند و شلوغ باهم حرف می زنند که خانم منشی مجبور می شود اسم یکی از آنها را چند بار صدا بزند تا متوجه بشود: آقای شراگیم زند نوبت شماست! لطفا اولین در سمت چپ . شراگیم همچنان که در حال حرف زدن با کنار دستی خود است از جا بلند می شود و همانطور که دارد می گوید : کیوان! کارت تمام شد صبر کن باهم برویم ، بدون نگاه به تابلوی سردر اتاق، در دوم سمت چپ را باز می کند و وارد مطب می شود.</p>
<p dir="RTL">منشی که سرگرم نوشتن اس ام اس در موبایلش است نفر دوم را که از صدا زدن شراگیم می فهمیم نامش کیوان است برای رفتن به مطب فرامی خواند. او نیز بدون توجه به تابلو بالای سر مطب، با اعتماد به حرف منشی که گفت اتاق سمت چپی که دوستتان وارد شد، وارد مطب دکتر زنان و زایمان می شود.</p>
<p dir="RTL">شراگیم روی صندلی کنار دکتر متخصص مغز و اعصاب نشسته است و همانطور که دارد با جملاتی بریده بریده و نسبتا نامفهوم از شروع بیماریش می گوید در مورد شیوه های معاینه ارولوژی فکر می کند و هرازچندگاهی با گوشه آستین کاپشن خود عرق های روی پیشانی اش را پاک می کند. بیشتر نگران این است که شاید دکتر بخواهد با انگشت داخل مقعدش را معاینه کند . در میهمانی هفته پیش از دوست پزشک خود شنیده است که دکترهای اورولوژیست برای معاینه کامل پروستات باید انگشت خود را داخل مقعد بیماران کنند.</p>
<p dir="RTL">بیمار سوم که مبتلا به فراموشی و آلزایمر است در زمانیکه منشی برای ریختن چای به داخل آبدارخانه رفته بود، پس از خارج شدن بیماری سوند به دست از مطب اورولوژی، وارد اتاق دکتر می شود. همسرش کلی به او سفارش کرده است که به دکتر مغز و اعصاب بگوید تا داروی جدیدی برای تقویت حافظه و کنترل آلزایمرش تجویز کند.</p>
<p dir="RTL">بیمار چهارم که در ظاهر از همه بیمارتر به نظر می رسد با ناراحتی از جای خود بلند شده  و به سمت میز خانم منشی که حالا با یک فنجان چای داغ به پشت میز خود برگشته است میرود. خانم منشی از گوشه چشم نگاهش می کند. بیمار خود را روزبه روزبهانی معرفی کرده و می گوید: فکر کنم قبل از آقای محمود فرجامی نوبت من بود که پیش پزشک اورولوژیست بروم؟ منشی با عشوه اخمی می کند و میگوید: حالا خوبه دوست شما هستند ! خوب چند دقیقه بیشتر معطل بشین.. روزبه زیر لب چیزی می گوید و به طرف صندلی خود برمیگردد. تبلت آخرین مدل خود را روی پایش می گذارد و همانجا قطعه ای مینیمال را برای انتشار در وبلاگ و صفحه فیس بوکش تایپ میکند:</p>
<p dir="RTL"> از حجم بودنت/ پشت این ناهمواری میز/ تیری بلند در کمر/ من اسیر پاهای خودم/  ناموزون و تیز/ تخم در دست را چه کنم؟</p>
<p dir="RTL">شراگیم هنوز در حال توضیح دادن مشکل اورولوژی خود برای دکتر مغز و اعصاب است. دکتر زیاد از حرفهای او سر در نیاورده و آن را به پای هذیانات پیچیده و خود بیمارانگاری می گذارد. او را برای انجام معاینه به نشستن روی لبه تخت دعوت می کند. شراگیم در ذهنش به دنبال چگونگی و مدل انجام معاینه ارولوژی در لبه تخت است. فکر می کند شاید میزان افتادگی بیضه ها را در این وضعیت بهتر می توانند بررسی کنند. به سمت تخت که میرود دکمه و زیپ شلوارجین خود را باز می کند و تا می خواهد شلوار را کاملا پایین بکشد صدای جیغ دکتر را از پشت سرش می شنود که می گوید: چیکار می کنی؟ شلوار رو چرا در میاری؟ آمپول که نمی خوام بزنم فقط یه چکش رفلکسه! شراگیم که از جیغ دکتر کمی ترسیده است سر برگردانده و دکتر را در حالیکه چکشی قرمز رنگ در دست دارد و به سمتش میاید را با نگرانی نگاه می کند. آنقدر عجیب و معصومانه به دکتر نگاه می کند که دکتر بداخلاق و اخمو لبخندی به لب می آورد و می گوید: کاری ت ندارم عزیزم ! فقط یه معاینه کوچولوست&#8230; اصلا دردی نداره!</p>
<p dir="RTL">کیوان ارزقی در مطب متخصص زنان و زایمان روی صندلی نشسته است. خانم دکتر مشغول حرف زدن با تلفن است. کیوان از دیدن وسایل داخل مطب تعجب می کند و با خود فکر می کند که آیا آخرین متد رژیم درمانی و تغذیه با کمک این وسایل انجام می شود!؟ خانم دکتر که حدودا سی ساله و بسیار زیبا و با آرایشی کامل با روپوشی نازک پشت میز نشسته است در حال حرف زدن با تلفن هر چند لحظه دستی به روی پایش می کشد و با دوطره مویی که از کنار شال زرشکی اش آویزان است بازی می کند. چشم کیوان از تماشای وسایل و دیوارهای مطب به سمت خانم دکتر منحرف می شود. کمی روی صندلی جابجا شده و به همین بهانه جلوی شلوارش را مرتب می کند.</p>
<p dir="RTL">در مطب دکتر ارولوژیست محمود فرجامی به حالت سجده روی تخت قرار گرفته و دارد به شلوار و شورتش که کنار صورتش گذاشته است نگاه می کند. دکتر، دستکش در دست، در حال آغشته کردن انگشت سبابه دست راست خود با ژل بی حس کننده است. محمود پیشانی اش را محکم روی ملافه تخت معاینه فشار می دهد و با خودش فکر می کند که به نظر او این وضعیت در گذشته هایی دور روزانه برای او تکرار می شده است ولی هرچه به ذهنش فشار میآورد یادش نمی آید که چرا این وضعیت را داشته و چرا بر خلاف آن موقعیت ها امروز لباسهای پایین تنه اش در آورده شده است!؟ با وارد شدن انگشت دکتر به داخل مقعد، محمود فرجامی انگار که چیزی در مغزش آشکار شده به سختی می گوید: نگفتید آقای دکتر ! آلزایمر چه ربطی به پروستات من پیدا می کنه!؟</p>
<p dir="RTL">شراگیم هر لحظه منتظر است تا دکتر بگوید خوب حالا می توانید لباسهایتان را در بیاورید ولی دکتر بعد از زدن چند ضربه چکش به زانوی او و انداختن چراغ قوه در چشمهایش به پشت میز خود برمی گردد و در حالیکه روی صندلی خود می نشیند می گوید: شغل شما چیست آقا؟ شراگیم مثل زنهایی که ارضا نشده  اند و مرد آنها را ترک گفته با اکراه از روی تخت بلند می شود و با صدایی ارام می گوید: وبلاگ نویس آقای دکتر! بچه ها یه جورایی بهم میگن پدر معنوی&#8230;. دکتر حرفش رو قطع می کند و می گوید: پس ممکن است مال مانیتور باشه! ضمنا کلا قوز برای شما خوب نیست&#8230; فقط من متوجه نشدم اینکه میگین بیشتر مشکلاتتون در شب پیش میاد منظورتون اختلالات خواب و هیجانات روحی ست و یا چیز دیگه ای وجود داره!؟ شراگیم ته دلش به دختر عموی خانمش که این کلینیک و این دکتر را برای حل مشکل ارولوژی اش به خانمش معرفی کرده بود لعنت می فرستذد و با بی میلی دوباره روی صندلی کنار دکتر می نشیند. با صدایی که سعی میکند محکم تر و رساتر باشد می گوید: ببینید آقای دکتر عزیز! جسم و روح من یه جورایی به هم گره خورده اند&#8230; مشکل روابط&#8230;&#8230; روابط&#8230; ببینید&#8230; اصلا وقتی بحث سکس &#8230;..بذارین اینجوری بگم ..اگه ما از زاویه &#8230;&#8230; اصلا شب ها &#8230;. شرمنده ام من نمیتونم منظورم رو واضح بگم.</p>
<p dir="RTL">ده دقیقه ای میشود که تلفن خانم دکتر متخصص زنان و زایمان تمام شده و او و کیوان در حال صحبت در مورد داستان نویسی و چاپ آخرین داستان کیوان هستند. از قرار معلوم خانم دکتر از خواننده های قدیم وبلاگ کیوان بوده  و حالا دارند قرار هم نشینی در کافه ویونا را  می گذارند. کیوان به حلقه ی که در دست چپ خانم دکتر است اشاره می کند و می گوید: فرمالیته س دیگه؟ خانم دکتر در حالیکه به عمد و به بهانه گرم بودن هوای مطب دکمه بالایی روپوش خود را باز می کند به سئوال کیوان توجه ای نکرده و می گوید: آقا کیوان ! شما خیلی خوب می تونید احساسات تون رو بیان کنید . مخصوصا حرفهایی که در مورد خانم ها می زنید&#8230; واقعا جالب و تاثیر گذاره! آدم احساس می کنه یکی هست که می تونه ما رو بفهمه &#8230; یکی هست که از زبون ما قشنگ حرف میزنه&#8230; دلم همیشه یکی رو می خواست که بتونم بدون سر بار شدن سرش رو ..سرم رو بذارم رو شونه هاش و با تک تک نفس کشیدنهاش حس کنم که &#8230;.. بعد در حالیکه با دستمال کاغذیی که از روی میز برمی دارد گوشه چشمش را خشک می کند تا آرایشش خراب نشود نگاهش را به پنجره می دوزد. کیوان صندلی اش را جابجا می کند تا به میز نزدیک تر شود.</p>
<p dir="RTL">روزبه بعد از پابلیش کردن پست آخرش کنار منشی ایستاده است و به بهانه نشان دادن چگونگی کار با اپلیکشن های جدید اندروئید خودش را به بازوی خانم منشی چسبانده است.منشی با عشوه می پرسد: آقا روزبه ! ادکلن تون سکسی منه؟ روزبه فقط سر تکان میدهد و پس ازچند بار زدن انگشت روی موبایل می گوید: ببین نازنین جون ! من از بچگی تو محیط های بودم که همه عاشقم می شدند ولی من هی از اونا رد می شدم .آخه کسی نمیتونه درون من رو بفهمه! اینکه من به جسم نیاز ندارم &#8230; من روحی میخوام که با من بپره! هم پرواز باشه&#8230;. اگه عکس هام رو ببینی همه شون یه جورایی افقی دارند که نشونه پر گرفتن نگاه عکاسه&#8230; میفهمی چی میگم؟ خانم منشی در حالیکه قند در دلش آب میشود  سرش را به آرامی تکان می دهد و می گوید : به قول آلمانی ها :فلیگ میت میر ! یعنی پرواز فقط با تو&#8230;. ناگهان صدای جیغ بلندی از اتاق دکتر ارولوژیست بلند میشود و محمود فرجامی در حالیکه شلواری به پا ندارد از در بیرون می زند و می گوید: سلبریتی وبلاگستان که نباید به خاطر یه کم حافظگی همه چیزش رو به باد بده&#8230;. خانم دکتر با روپوشی جلو باز به همراه کیوان که پایین تنه خودش رو نصفه نیمه پشت درپنهان کرده ، شراگیم و دکتر مغز و اعصاب در حالیکه دست در گردن هم جلوی در ایستادند و روزبه و خانم منشی که پشت یه میز دست تو دست هم دارند به دکتر ارولوژیست نگاه می کنند که هردوتا دستش دستکش دارد و با صورتی عرق کرده جلوی در مطب ایستاده و می گوید: به خدا اینا تو مریضی هم سلبریتی هستند، پروستات داره قد گلابی ! بعد میگه من علامت ادراری ندارم فقط حافظه کوتاه مدتم مغشوشه&#8230;. شما باشین چیکار می کنید؟</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/491/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/491/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/491/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=491&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/09/08/celebritiha/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>لایحه الحاق ماده واحده و هفت تبصره جدید به قانون مجازات کشوری</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/08/02/layehe-jormhaye-jadid/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/08/02/layehe-jormhaye-jadid/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 02 Aug 2011 13:01:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ضربه به گیجگاه]]></category>
		<category><![CDATA[آب بازی]]></category>
		<category><![CDATA[خز بازی]]></category>
		<category><![CDATA[شوشول شوری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=477</guid>
		<description><![CDATA[مقدمه : با توجه به پویایی قوانین کشور و نیاز به حرکت بر اساس مقتضیات زمان و پیرو مشاهده موارد متنابهی از ارتکاب بی شرمانه جرائمی جدید این ماده واحده در قالب یک ماده وهفت تبصره جهت تصویب با قید دو فوریت تقدیم می گردد. تبصره 1: مجازات های مصرح برای جرائم جدید همانند مجازات [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=477&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><a href="http://tabibestan.files.wordpress.com/2011/08/81k7ypk1.jpg"><img class="alignright size-medium wp-image-482" title="81k7ypk" src="http://tabibestan.files.wordpress.com/2011/08/81k7ypk1.jpg?w=229&#038;h=300" alt="" width="229" height="300" /></a></p>
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">
<p dir="RTL">مقدمه :</p>
<p dir="RTL">با توجه به پویایی قوانین کشور و نیاز به حرکت بر اساس مقتضیات زمان و پیرو مشاهده موارد متنابهی از ارتکاب بی شرمانه جرائمی جدید این ماده واحده در قالب یک ماده وهفت تبصره جهت تصویب با قید دو فوریت تقدیم می گردد.</p>
<p dir="RTL">تبصره 1: مجازات های مصرح برای جرائم جدید همانند مجازات های تامینی و تربیتی مذکور در قانون مجازات کشوری در پنج دسته : حد ، قصاص ، دیه ، تعزیر ، مجازات های بازدارنده قرار می گیرند.جرائم جدید در این ماده واحده شامل : آب بازی ، خز بازی ، نامه نگاری  ، تجاوز نمایی ، شوشول شوری و خوش خوشانی می باشند</p>
<p dir="RTL">تبصره 2: آب بازی جرمی است که بصورت مشهود و گروهی در ملاءعام ارتکاب می گردد. قاضی در برخورد با مجرمین به منظور عدم امکان امحاء آثار جرم ( خشک نشدن) مرتکبین را فی الفور برای حداکثر مدت مصرح در قانون بازداشت موقت می نماید. مجرمین برای ارتکاب این جرم به تعزیر از 2 ماه تا 2 سال و شلاق از 41 تا 49 ضربه محکوم می شوند.</p>
<p dir="RTL">تبصره 3: خزبازی جرمی است که بصورت مشهود و در ملاءعام رخ می دهد و مرتکبین می توانند  به صورت فردی یا گروهی به آن ارتکاب ورزند. مجازات مشخص شده برای این جرم قصاص به مثل است یعنی مجرم تا آخر عمر مکلف به استمرار وضعیت خز خود خواهد بود.</p>
<p dir="RTL">تبصره4: نامه نگاری جرمی است انفرادی و در ابتدا مخفیانه و سپس مشهود که طی آن ،مرتکب  نامه ای را برای تظلم خواهی به مسئولی می نگارد و منتشر می کند .به همین علت به قصاص فی حبسه محکوم می گردد. بر این اساس مجرم نامه ای دستوری از مسئول مربوطه  به قاضی دریافت می دارد که بر طبق آن ضمن ابراز همدردی با ظلم های روا شده ،به حبس طویل المدت محکوم شده است.</p>
<p dir="RTL">تبصره 5: تجاوز نمایی جرمی است که بر اساس آن فرد مرتکب  که قبلا توسط فرد یا افرادی مورد تجاوز قرار گرفته است، ضمن جمع آوری ادله و شواهد قانونی به مراجع قضایی مراجعه و اعلام شکایت علیه متجاوز یا متجاوزین می نماید. فرد مجرم بر اساس این قانون به حبس بازدارنده و چند ده ضربه  شلاق محکوم می گردد تا دیگر اقدام به اعلان تجاوزهای انجام شده علیه خود ننماید.</p>
<p dir="RTL">تبصره 6: شوشول شوری جرمی است که بصورت مشهود و مخفیانه در اماکنی همچون دستشویی با و یا بدون کمک صورت می پذیرد . مرتکب ضمن محرومیت از حق پخش تلویزیونی به مجازات های بازدارنده ای از قبیل 6 ماه تا  2 سال محرومیت از دیدن یا دست زدن به شوشول  و یا الزام به شستن شوشول در حضور چهار شاهد آگاه محکوم می گردد.</p>
<p dir="RTL">تبصره 7: خوش خوشانی جرمی است که فرد به هر علتی و در هر مکان و زمانی  به او احساس شادی و شعف دست دهد . با توجه به عصاره تمام مسائل توضیح المسائل که می فرماید: کلا اگر طوری بشود که انسان خوشش بیاد حرام می باشد، هر گونه ایجاد حالات خوشی و خوشحالی برای عموم مردم به منزله ارتکاب جرم است و قاضی موظف است مرتکب را به اجرای حد برای  سرمستی و تعزیر برای شادمانی شامل شلاق ، حبس ، تبعید بنابه صلاحدید خود محکوم نماید.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/477/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/477/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/477/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=477&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/08/02/layehe-jormhaye-jadid/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://tabibestan.files.wordpress.com/2011/08/81k7ypk1.jpg?w=229" medium="image">
			<media:title type="html">81k7ypk</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بریدن یا نبریدن ، مسئله این است</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/13/pishnahadat-boridane-alat/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/13/pishnahadat-boridane-alat/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Jul 2011 06:05:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ضربه به گیجگاه]]></category>
		<category><![CDATA[بریدن الت تناسلی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=473</guid>
		<description><![CDATA[در راستای فراگیر شدن بریدن آلت های تناسلی و غیر تناسلی توسط خواهران محترمه در اقصی نقاط این کره خاکی موارد ذیل بصورت اورژانس پیشنهاد می گردد : 1- رشته آلت بری در دانشگاههای معتبر و نیمه معتبر راه اندازی شود و اقدام به پذیرش آلت جو نماید. 2- چاقو و تیغ های ویژه آلت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=473&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">در راستای فراگیر شدن بریدن آلت های تناسلی و غیر تناسلی توسط خواهران محترمه در اقصی نقاط این کره خاکی موارد ذیل بصورت اورژانس پیشنهاد می گردد :</p>
<p dir="RTL">1- رشته آلت بری در دانشگاههای معتبر و نیمه معتبر راه اندازی شود و اقدام به پذیرش آلت جو نماید.</p>
<p dir="RTL">2- چاقو و تیغ های ویژه آلت بری سریعا ساخته شوند تا خواهران عزیز در هنگام این عمل کمتر به زحمت بیافتند.</p>
<p dir="RTL">3- سری کامل وسایل و تجهیزات استریل  آلت بری بعنوان یکی از وسایل ضروری زندگی در جهیزیه دختر منظور گردد.</p>
<p dir="RTL">4- سطل ها و ظروف ویژه جمع آوری آلت های بریده شده در فروشگاههای خانه و آشپزخانه جهت عموم عرضه گردد.</p>
<p dir="RTL">5- در شرایط ضمن عقد حداکثر میزان بریدن آلت توسط زن ذکر و مورد توافق قرار گیرد.</p>
<p dir="RTL">6- در اورژانس همه بیمارستانها بخش های ویژه ای با نام اورژانس آلتی تاسیس و راه اندازی شود.</p>
<p dir="RTL">7- انجمن های دولتی و غیردولتی برای حمایت از مردان آلت برشده و زنان آلت بر تاسیس شود.</p>
<p dir="RTL">8- فحش ها و ناسزاهای متناسب با این شرایط از قبیل مرتیکه آلت برشی ، زنیکه آلت بر و &#8230;. ساخته شود.</p>
<p dir="RTL">9- فیلم ها و سی دی ها و جزوات آموزشی برای نحوه آماده سازی مرد و بریدن آلت تهیه و در دسترس عموم قرار گیرد.</p>
<p dir="RTL">10- در هنگام عقد علاوه بر مهریه، مردان بتوانند بخشی از اندازه آلت خود را عندالمطالبه تعیین ودر اختیار قرار دهند.</p>
<p dir="RTL">11- در انواع طلاق ها ، غیر از طلاق توافقی ، خلعی ، رجعی ، طلاق آلتی ونیمه آلتی هم مد نظر قرار گیرد.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/473/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/473/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/473/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=473&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/13/pishnahadat-boridane-alat/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>نقد تئاتر از زاویه غیر تئاتری( کسینوس 120درجه)</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/13/naghde-teatre-glengary-glen-ras/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/13/naghde-teatre-glengary-glen-ras/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 13 Jul 2011 04:14:02 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[تابلوی اعلانات]]></category>
		<category><![CDATA[نقد تئاتر]]></category>
		<category><![CDATA[گلن گری گلن راس]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=470</guid>
		<description><![CDATA[گلن گری گلن راس نقد تئاتر از زاویه غیر تئاتری( کسینوس 120درجه) علی انجیدنی بر خلاف اسم گلن گدنی اش داستانی سر راست و ساده دارد. دیوید ممت نمایشنامه نویس امریکایی معاصر در مورد یکی از مبتلابه ترین موضوعات زندگی روزمره آمریکا در دو قرن اخیر ، یعنی مسکن و املاک، نمایشنامه ای را در [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=470&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL"><strong>گلن گری گلن راس</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>نقد تئاتر از زاویه غیر تئاتری( کسینوس 120درجه)</strong></p>
<p dir="RTL"><strong>علی انجیدنی</strong></p>
<p dir="RTL">بر خلاف اسم گلن گدنی اش داستانی سر راست و ساده دارد. دیوید ممت نمایشنامه نویس امریکایی معاصر در مورد یکی از مبتلابه ترین موضوعات زندگی روزمره آمریکا در دو قرن اخیر ، یعنی مسکن و املاک، نمایشنامه ای را در سال 1984 می نویسد که در آن ضمن دستمایه قرار دادن شرایط کاری چند نفر از مشاورین املاک در آمریکا به دنبال قرار دادن مخاطب در یک بازی معامل – متعامل است که این بازی در سطوح چندگانه مشاور &#8211; مشتری ، مشاور- مدیر ، مردم – پلیس ، نویسنده – مخاطب انجام می شود.</p>
<p dir="RTL">بازی های این چنینی دارای مقدمه ، معرفی بازیگران ، معرفی میدان بازی، چند سکانس از متن بازی و نتیجه گیری می باشند که دیوید ممت در نمایشنامه خود این روال را به درستی در مورد همه بازیها به جز مردم – پلیس پیاده کرده است. نویسنده حتی برای بازی خود با مخاطب مقدمه چینی مفصلی انجام می دهد و در حالیکه در ظاهر قصد معرفی بازیگران نمایشنامه اش را دارد ولی خود و شیوه داستان نویسی اش را برای مخاطب ترسیم و تبیین می کند. در متن این بازی ، نویسنده از همه اصول معمول بازیهای نویسنده &#8211; مخاطب از قبیل : دیالوگ های جذاب ، تغییر ریتم ناگهانی متن ، غافلگیری مخاطب و &#8230;. استفاده می کند و در پایان برای نتیجه گیری دست مخاطب را هم کمی باز می گذارد.</p>
<p dir="RTL">در مورد سایر بازیهای فذکر شده در این نمایشنامه ، شاهد هستیم که مشاور املاک با مشتری ضمن حفظ قواعد بازی در سراسر متن ، بازی قابل قبولی از خود نشان میدهد  و همزمان ، با مدیر املاک نیز به نحو احسن بازی مشاور – مدیر را پیش می برد. نقش پلیس در این نمایشنامه و بازی همه بازیگران با نماینده پلیس نامشخص و نارساست. پلیس برای هیچ کس تعریف شده نیست، بخش های از متن که به بازی پلیس پرداخته است بسیار پیش پا افتاده و دم دستی است، نتیجه گیری آن نیز کلیشه ای و تهوع آور است.</p>
<p dir="RTL">حال به روایت پارسا پیروز فر بعنوان بازیگر معروف تلویزیون و سینما (که دومین تجربه کارگردانی و سومین یا چهارمین تجربه بازیگری تئاتری اش است) از این اثر می پردازیم. این سوپراستار قبلی سینما که به نظر میرسد مدیوم سینما و تلویزیون را خوب می شناسد در مواجهه با مدیوم تئاتر کمی به مشکل برخورد کرده است. انتخاب بازیگر غیر از انتخاب درست یکی دونفر ، چنگی به دل نمیزند. بازیگران در برابر نابازیگران مقابل خود انرژی بیشتری ( حتی با بازی کلامی )میگذارند شاید تماشاگر بتواند مصیبت روبروی آنها را تحمل کند .</p>
<p dir="RTL"> طراحی صحنه کمی با زمان بندی نمایش ناهمخوانی دارد. بعنوان مثال وقتی قرار است در پرده اول تماشاگر در یک صحنه کم عمق و بسته شاهد معرفی بازیگران و روابط آنها باشد و اتفاقا این معرفی طولانی تر از حد معمول هم از کار در می آید ، چشم و ذهن تماشاگر پس از مدتی به جای تمرکز بر بازیها و دیالوگ ها به دنبال حواشی و ایراد ها می گردد و مثلا با خود می گوید که اقای پیروزفر در نقش روما با آن هیبت شیک و باکلاس و با آن تجربه پربار در مدیوم بسته تلویزیون و سینما ، چرا در اینجا اینقدر تکان می خورد و دستهایش را تا زوایایی حتی منفرجه بالا پایین می برد. یا پاهای فلان نابازیگر چرا در نیم متری تماشاگر مثل چوب خشک شده و فشرده به پای میز قرار گرفته است.</p>
<p dir="RTL">لباس ها با توجه به حس و حال زمانی که نمایشنامه در آن است به نظر مناسب می رسد و چشم نواز است. موسیقی با اصرار زیاد روی ساکسیفون قبل از شروع اجرا ، در طول نمایش کمتر به گوش می رسد و احتمالا در همان ابتدا تکلیف اش را با تماشاگر مشخص کرده و هردو به حالت قهر کار خودشان را پی گرفته اند. شاید موسیقی از زمان داستان نمایش یک دهه عقب تر به نظر بیاید. کارگردان در خیلی از بخش های نمایش دوست داشته که به متن وفادار باشد به جز صحنه پایانی که در آن به عمد ، پایان دلچسب تر نویسنده را با یک پایان تلویزیونی و شیرفهم کننده تماشاگر، عوض کرده و سعی می کند هر جور هست پلیس ماجرا از دستبند عدالت خود در سایه یک نورپردازی ژانر وسترنی استفاده نماید .</p>
<p dir="RTL">از پارسا پیروز فر حداقل انتظار بازی و بازی گرفتن بهتری می رفت. شاید ابهتی که نویسنده به شخصیت روما در نمایشنامه اش میدهد باعث شده که کارگردان – بازیگر نیازی به مشورت گرفتن از قدیمی ترهای تئاتر در خود ندیده است و تلاش کرده تا با استفاده بیشتر از تکان های بدنی خود  زوایای  گسترده صحنه  تئاتر را به نحوی پر کند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/470/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/470/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/470/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=470&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/13/naghde-teatre-glengary-glen-ras/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>سه شنبه ها با حوری قسمت آخر(50)</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/10/3shanbe-ha-bahori50/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/10/3shanbe-ha-bahori50/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 10 Jul 2011 04:39:58 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[ضربه به گیجگاه]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=465</guid>
		<description><![CDATA[انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم .یه لحظه چشمام رو باز کردم . تو یه محفظه شیشه ای بودم و دستگاههای عجیب و غریب زیادی بهم وصل بود. به خودم گفتم : چی شد ؟ خدا عصبانی شد زد من رو درب و داغون کرد و به آی سی یو کشوند و یا [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=465&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم .یه لحظه چشمام رو باز کردم . تو یه محفظه شیشه ای بودم و دستگاههای عجیب و غریب زیادی بهم وصل بود. به خودم گفتم : چی شد ؟ خدا عصبانی شد زد من رو درب و داغون کرد و به آی سی یو کشوند و یا کسی از پیامبرها چیزی به سمت من پرتاب کرد. شایدم حال خودم به هم خورده و من رو آوردند بیمارستان ویژه درگاه. شنیده بودم خیلی بیمارستان مجهز و با کلاسی ست. تمام امکانات و تجهیزات تخصصی و فوق تخصصی رو داره. هرکسی رو نمی ذاشتند تو اون بیمارستان کار کنه و هزار جور گزینش داشت.</p>
<p dir="RTL">به ذهنم فشار آوردم شاید بتونم به یاد بیاورم چه اتفاقی آخر جلسه افتاد ولی هیچی یادم نمی اومد. سایه یه پرستار رو دیدم که به محفظه شیشه ای نزدیک شد و وقتی دید من با چشمانی باز دارم به دوربرم نگاه می کنم چند ثانیه ای بیحرکت ایستاد و بعد یکهو مثل جن زده ها جیغی زد و شروع به دویدن کرد. صداش رو می شنیدم که می گفت: دکتر چشم هاش رو باز کرده. دکتر از کما خارج شده. به دکتر حسین زاده خبر بدین. چند لحظه بعد مثل مورو ملخ پرستار و دکتر و نظافتچی و همراه بیمار و فکر کنم هرکس تو بیمارستان بود جمع شدن دوربر تخت من . هرکسی شروع کرد به کنترل کردن و ور رفتن با یکی از دستگاههای عجیب و غریبی که بهم وصل بود. با خودم گفتم : مسئول دفتر خدا بودن هم همچین بدم نیست ها. ببین به خاطر تو تمام کارکنان بیمارستان ویژه درگاه اومدن بالا سرت. حتما خود خدا هم میاد ملاقاتی ام.</p>
<p dir="RTL">احساس کردم نمی تونم حرف بزنم. سعی کردم از خانم پرستاری خوشگلی که دست من رو گرفته بود تا به حساب خودش نبضم رو بگیره بپرسم چه اتفاقی افتاده. ولی هیچ صدایی از گلویم در نیامد و فقط چند با ردهانم تکان خورد. پرستار به بقیه گفت: می خوان چیزی بگن . می خوان حرف بزن و به همین بهانه صورتش رو نزدیک دهان من کرد. بوی ادکلن چنل کوکو اش خورد تو دماغم . به خودم گفتم : یادم نمیاد تو عالم آخرت کسی ادکلن استفاده کرده باشه. فکر کنم این بیمارستان همه چیزش با بقیه جاها فرق کنه. یه چیز دیگه ای که برام خیلی عجیب بود آشنا بنظر رسیدن بعضی قیافه ها بود در حالیکه من قبلا به بیمارستان ویژه نیامده بودم. یکی از منشی ها از دور برام با دست بوس می فرستاد. گفتم : این چرا قیافه اش اینقدر آشناست ؟ من رو از کجا می شناسه که اینجوری عاشقانه به من نگاه می کنه؟ شاید تو بیمارستان مرکزی بهشت بوده و الان منتقلش کردن اینجا. سروکله دکتر پیدا شد.</p>
<p dir="RTL"> از تعجب داشتم شاخ در میآوردم . این که دکتر جراح مغز و اعصاب معروف بیمارستان خودمون تو اون دنیا بود. این کی مرده بود و کی اومده بود اینجا. چه جوری این رو راهش دادن بیمارستان ویژه درگاه؟ شنیده بودم یه عالمه پرونده سیاسی داره. لبخندی به من زد و گفت: آقای دکتر ما چه طور هستن؟ خوش گذشت؟ دکتر شروع کرد به معاینه کردن و من که نمی تونستم حرف بزنم هاج و واج بهش نگاه می کردم. بعد از چند دقیقه به یکی از پرستارها گفت: آماده اش کنید امروز حتما ام آر آی بشه . باید ببینیم چه اتفاق جدیدی تو مغزش افتاده. بگین با تزریق باشه. دکتر اومد بره دستش رو گرفتم و به سمت خودم کشیدم. سرش رو نزدیک آورد و گفت: جونم دکتر جان! به خیر گذشت ! قسر در رفتی؟ بوی ادکلن اش خیلی شبیه ادکلن خودم بود. صدای ضعیفی از ته حلقم بیرون اومد: دان هیله؟ دکتر خندید و گفت: آره حافظه ات هم که مثل اسب کار می کنه شیطون؟</p>
<p dir="RTL">سعی کردم یه کم بلند تر حرف بزنم و گفتم: مگه ادکلن تو اینجا قدغن نیست؟ دکتر نگاهی به پرستارها انداخت و در حالیکه می خندید گفت: هنوز ادکلن روقدغن نکردند ولی همینجور که میرن جلو به اونجا هم میرسند. این رو گفت و محفظه شیشه ای رو ترک کرد. پرستاری که علاقه شدیدی در گرفتن نبضم داشت دوباره اومد و خودش رو به کنار تخت چسبوند و دوباره به هوای گرفتن نبض من دستم رو گرفت. وقتی دید بقیه حواسشون نیست یواشکی دم گوشم گفت: قربونت بشم علی جون ! تو که من رو نصف عمر کردی! خداروشکر که بخیر گذشت. به قیافه اش دقیق شدم. یه آن مثل برق گرفته ها گفتم: فری عزیزم تو اینجا چیکار می کنی؟ رنگ از رخسار پرستار پرید و همه با تعجب به دهان من و واکنش اون نگاه می کردند. یکی از اونا گفت: فری !؟ عزیزم!؟ به به ! مبارکه انشاءالله ! نکنه باهم بودین این اتفاق افتاده!؟ فری بیچاره سرخ شد و از محفظه شیشه ای به بیرون دوید و من هنوز گیج و منگ نمی تونستم این صحبت ها و واکنش ها رو برای خودم توجیه کنم.</p>
<p dir="RTL">احساس کردم سرم داره گیج میره . نمی تونستم چشمام رو باز نگه دارم. صدای مبهم یکی از پرستارها رو شنیدم که می گفت: دکتر رو دوباره صدا بزنین. فشارش داره افت می کنه. یکی سرم دوپامین براش وصل کنه. جرقه های نورانی شدیدی جلوی چشمام اتفاق می افتاد . بعضی وقتها صداهای رو می شنیدم و بعد سکوت مطلق. فقط صدای دستگاه تنفس مصنوعی تو اون سکوت شنیده می شد. صدای اومد که قلب ایستاد. شوک &#8230; شوک&#8230; بعد انگار یکی بخواد من رو از بلندی پرت کنه پایین . تکون بدی خوردم. دوباره صدای محیط برگشت&#8230; قلب داریم ولی نامنظمه &#8230;.. آماده بشید برای یک شوک دیگه &#8230;.. سینک باشه&#8230;. دوباره تکون شدیدی خوردم. احساس کردم روی لبه پرتگاه ایستادم و چشمام داره سیاهی میره و نمی تونم خودم رو صاف نگه دارم&#8230;. یک آن زیر پام خالی شد و پرت شدم پایین&#8230;.</p>
<p dir="RTL">یکی صدا زد اسم؟ گفتم : علی گفت: فامیل؟ گفتم : مگه اسم فامیل بازی می کنیم. ضربه ای پشت سرم خورد و با دماغ افتادم روی زمین. گفتم : دزد و پلیسه یا اسم فامیل؟ صدای از دورتر اومد : حاجی ولش کن میگن دکتر بوده ! یه کم قاطی داره ! بجنب که یه عالمه امروز کار داریم&#8230;..بذار بعدا پرونده اش رو تکمیل میکنیم میفرستیم بالا&#8230;. بعد در اتاق باز شد و همون صدا در حالی که معلوم بود داره با نفر اول از در خارج میشه گفت: خدایا عجب بنده هایی درست کردی هم برای ما زحمت دارند هم برای تو مصیبت&#8230;. در بسته شد و سکوت همه جا رو گرفت. پایان</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/465/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/465/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/465/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/465/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/465/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/465/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/465/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/465/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/465/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/465/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/465/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/465/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/465/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/465/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=465&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/10/3shanbe-ha-bahori50/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>فیزیک و فلسفه، دغدغه های روزانه من</title>
		<link>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/05/old-and-new-physics/</link>
		<comments>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/05/old-and-new-physics/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jul 2011 06:18:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>طبیب بینوا</dc:creator>
				<category><![CDATA[تابلوی اعلانات]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیک مدرن]]></category>
		<category><![CDATA[فیزیک کلاسیک]]></category>
		<category><![CDATA[نسبیت]]></category>
		<category><![CDATA[کوانتوم]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://tabibestan.wordpress.com/?p=462</guid>
		<description><![CDATA[تاریخچه فیزیک قدیم و جدید از نگاه یک فیزیک ندان فلسفه زده علی انجیدنی نوجوانی که کودکی خود را در خنگ ترین وضعیت طی کرده و فقط گاهی اوقات از زبان دیگران شنیده است که به نظر بچه باهوشی می رسد ، در دهه شصت وارد دبیرستان می شود. کلمات عجیب و غریب زیادی به [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=462&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p dir="RTL">تاریخچه فیزیک قدیم و جدید از نگاه یک فیزیک ندان فلسفه زده</p>
<p dir="RTL">علی انجیدنی</p>
<p dir="RTL">نوجوانی که کودکی خود را در خنگ ترین وضعیت طی کرده و فقط گاهی اوقات از زبان دیگران شنیده است که به نظر بچه باهوشی می رسد ، در دهه شصت وارد دبیرستان می شود. کلمات عجیب و غریب زیادی به گوشش می خورد: جبر، اگر p آنگاه q ، فیزیک ، مکانیک و&#8230;.. از اتفاق روزگار در ریاضی و فیزیک نمرات برتر کلاس و مدرسه را کسب می کند و همه جا پز می دهد که فیزیک و ریاضی را خوب می فهمد. دیپلم خود را با نمره بیست در ریاضی و فیزیک می گیرد و به خود می گوید: آقای محترم ! لطفا نصف صفحه در خصوص چیزهایی که از فیزیک و ریاضی فهمیدی بنویس! در مورد ریاضی اوضاع زیاد ناامید کننده نیست ولی وقتی نوبت فیزیک می شود فقط چند کلمه که نصف آن هم اسامی دانشمندان و قوانین کشف شده توسط آنهاست چکیده تمام دانسته های او از فیزیک است. بنابه شرایطی موقعیت زمانی نه ماهه ای در مکان و شرایطی  ایده ال در اختیارش قرار میدهند تا دوباره بخواند هرآنچه را در چهار سال قبل خوانده بود. تازه می فهمد که صفر آن بیست جزء امداد های غیبی بوده است که در آن زمان به کمکش آمده وگرنه دانسته های او از این علم به زور به دو می رسیده است.از آن زمان به بعد او اینچنین در مورد فیزیک می اندیشد که علم فیزیک دو بخش دارد :</p>
<p dir="RTL"> 1- فیزیک کلاسیک که بیشتر به نام  گالیله و نیوتن شناخته می شود . این فیزیک مربوط به اتفاقها و حوادث معمولی و ملموس پیرامون ماست و اندازه گیری هایش هم با متر و معیار های دم دستی مان انجام می شود. فرمول های ریاضی و هندسی آن هم یادگار یونان قدیم و کسانی چون اقلیدس و تالس و&#8230; است. معروفترین مثالش هم قطاری است که  با سرعت 80 کیلومتر در ساعت از نقطه A به B در حرکت است می باشد. در این فیزیک سرعت ، نیرو ، شتاب ، مسافت ، جرم جزء اصول دین هستند و همه این اصول وقتی درست هستند که جلوی چشممان اتفاق بیافتند . اما وقتی صحبت از ماجراهای جهان خارج از زمین می شود و یا بحث اتفاقات دنیای اتم ها و مولکول ها می گردد ، دیگر این فیزیک جواب نمیدهد و پای آن ریاضی و هندسه هم می لنگد. اینجاست که فیزیک مدرن یعنی نسبیت و کوانتوم خودی نشان می دهند</p>
<p dir="RTL">2- فیزیک مدرن که بیشتر با نسبیت و کوانتوم مطرح می شود و پایه گذارانی چون رادرفورد،پلانک ، انیشتن و هایزنبرگ و بور و شرودینگر و &#8230;. داشته است.</p>
<p dir="RTL">فیزیک کلاسیک یک فلسفه چند صد ساله یا هزار ساله پشت سر خود داشته و دارد و بدین علت تا اواسط قرن نوزده هنوز کسی جرات زیر سئوال بردن کشفیات و قوانین آن را نداشت . سر اسحاق نیوتن چون خدا در زیر درختی سیب نشسته بود و وحی های  منزلش را برای دانشمندان بازخوانی می کرد. دانشمندان زیادی غرغر می کردند.ماکس پلانک و  رادرفورد کشفیاتی داشتند که می توانست پایه های تخت خدایی نیوتن و فیزیک اش را بلرزاند ولی آن چیزی که باعث ایجاد موج تغییر در فیزیک شد و داستانی جدید را برای او آغاز کرد چیزی نبود به جز تئوریهای آلبرت انیشتن. قبل از اینکه نسبیت های خاص و عام او بذر تردید به قوانین کلاسیک فیزیک را در دل همه بیاندازد تئوری او در خصوص اثر فتوالکتریک، که سالها قبل هرتز آن را توضیح داده بود، پایه های تخت پادشاهی نیوتن را حسابی تکان داد . نیوتن علاقه داشت ماده را از حالت سکون به حرکت در آورد و به آن شتاب دهد . نیرو و جاذبه را با هم در نظر بگیرد و عمل و عکس العمل همه مولفه های فیزیک را برهم تئوریزه کند. او همه اینها را از فیلسوفان بزرگ یونان باستان آموخته بود که گفته بودند حرکت پیوسته و غیر یکنواخت رمز موفقیت است. شتاب و نیرو شاه بیت گفته های نیوتن بودند در حالیکه انیشتن و کوانتوم بازها وقتی آمدند با خود گسست و ناپیوستگی را به ارمغان آوردند. ( کوانتوم در لغت همان گسست و ناپیوستگی ست) انیشتن کلاه شاهی را بر سر زمان گذاشت و هایزنبرگ گفت که اگر روی یک ماده تمرکز می کنید یا می توانید بگویید جای دقیق این ماده کجاست و یا سرعت و اندازه حرکت آن چقدر است. یعنی در فیزیک مدرن در یک لحظه نمی توانیم مولفه های چندگانه را با هم محاسبه کنیم. پیش قراولان فیزیک مدرن هندسه اقلیدسی را نارسا می دانستند و هندسه ریمانی برای توضیح قوانین و معادلات فیزیک مدرن مناسب تر می دانستند. انیشتن انحنای فضا- زمان توسط ماده را پیشنهاد کرد که توضیح خوبی را برای اثرات اجرام بزرگ بر هم در عالم کائنات به دست می داد. مثال ساده آن پهن کردن سفره ای روی زمین و قرار دادن چند جسم کروی روی آن و تغییر یافتن فضا با اضافه شدن هر جسم  به این مجموعه می باشد.</p>
<p dir="RTL">اگر بخواهیم در چند جمله ساده نسبیت و کوانتوم را توضیح بدهیم باید اینطور بگوییم که انیشتن گفت که محاسبه معیارهای ثابتی مثل فاصله و طول بسته به سرعت ناظر دارد و زمان نیز یک امر نسبی است و نمی توان به یقین گفت که یک رخداد قبل ، همزمان یا بعد از یک رخداد دیگر اتفاق افتاده است. مثال ساده بخش اول این است که ورزشکار پرش با نیزه در حال حرکت به سمت پریدن از مانع است اندازه گرفتن طول نیزه برای ورزشکار، ناظر ثابت ، ناظر متحرک با هم فرق خواهد کرد. در مورد بخش نسبی بودن زمان مثال معروف آن این است که همزمانی شلیک گلوله و نزاع دو نفر در قطاری که از نقطه 1 به 2 میرود برای ناظر ثابت ، ناظر در همان قطار و ناظر مستقر در قطاری که از نقطه 2 به 1 میرود متفاوت است.</p>
<p dir="RTL">اما در مورد کوانتوم ، وقتی مشخص شد که نور هم از خودش خاصیت موجی نشان می دهد و هم خاصیت ذره ای، بهترین تئوری که این تناقض را توضیح داد کوانتوم بود. مثال معروف آن عبور نور از دو شکاف باریک نزدیک بهم است که نحوه پخش شدن نور روی پرده پشت شکاف ها ، هردو خاصیت نور را به ما نشان می دهد.کوانتوم را شاید بتوان هم این ، هم آن ترجمه کرد. در دنیای ریز اتم ها و مولکولها کوانتوم بهترین توجیه کننده تناقض هاست. الکترون نمادی از فیزیک کوانتومی است.  الکترون را یک ذره باردار می دانند که در اطراف هسته در حال گردش است. طبق قانون چون باردار است و در حال حرکت پس باید مرتبا تابش کند و از سطح انرژی بالا به سمت پایین سقوط کند و در نهایت به هسته برخورد کند. ولی در عمل این اتفاق نمی افتد.چرا؟ نمی دانیم. الکترون را به خودی خود کسی با هیچ وسیله ای ندیده است. فقط وقتی قابل دیدن می شود که فوتون نور به آن تابیده شود که در این حالت دیگر آن الکترون اولی نیست. یعنی هنوز هم نمیدانیم چنین چیزی واقعا هست یا نیست.</p>
<p dir="RTL">خوب است در اینجا از یکی از دانشمندان تاثیر گذار در فیزیک کوانتومی یادی بشود. شرودینگر دانشمندی که آزمایشی معروف به نام گربه شرودینگر دارد که همین تناقضات کوانتومی را با فلسفه ای ساده به خوبی برای ما روشن می سازد. شاید هم بیشتر ما را گیج می کند. در این آزمایش او گربه ای را در محفظه ای دربسته قرار داد و ماده رادیواکتیوی درون آن گذاشت که با اولین نیمه عمر و تابش آن گازی سمی در فضای محفظه پخش شود که باعث مرگ گربه گردد. زمان اولین نیمه عمر و تابش ماده رادیواکتیو می تواند از یک هزارم ثانیه بعد تا میلیونها سال بعد باشد. وقتی در محفضه بسته شد گربه زنده است یا مرده؟ نمی دانیم. یک وضعیت نه مرده نه زنده و یا هم مرده هم زنده برایش می توان تصور کرد. فقط وقتی میتوان به قطعیت رسید که در محفظه را باز کنیم و حضور یک ناظر را بپذیریم. مانند مثال الکترون که فقط با حضور ناظر بیرونی قابل مشاهده است.</p>
<p dir="RTL">نسبیت و کوانتوم بعنوان دو پایه علم فیزیک مدرن هنوز در حال تکمیل اند و خودشان در بعضی جاها خودشان را نقض می کنند و با خود مشکل دارند. همچنان که از اسم آنها و قوانین شان پیداست هیچ نگرانی از عدم قطعیت و نسبیت خود ندارند. این علم بدین خاطر پا به این جهان گذاشته است تا به ما بگوید: در این جهان همه چیز نسبی است و قطعیتی وجود ندارد.</p>
<p dir="RTL">پانوشت: تاکید می شود که این نوشته یک نوشته کاملا غیر علمی و نامعتبر می باشد و تمامی سایت ها و حتی موتورهای جستجوگر هم از مسئولیت اشتباهات فاحش علمی آن خود را مبری می دانند.</p>
<br />  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/tabibestan.wordpress.com/462/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/tabibestan.wordpress.com/462/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/tabibestan.wordpress.com/462/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/tabibestan.wordpress.com/462/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gofacebook/tabibestan.wordpress.com/462/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/facebook/tabibestan.wordpress.com/462/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gotwitter/tabibestan.wordpress.com/462/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/twitter/tabibestan.wordpress.com/462/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/tabibestan.wordpress.com/462/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/tabibestan.wordpress.com/462/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/tabibestan.wordpress.com/462/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/tabibestan.wordpress.com/462/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/tabibestan.wordpress.com/462/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/tabibestan.wordpress.com/462/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=tabibestan.wordpress.com&amp;blog=10583924&amp;post=462&amp;subd=tabibestan&amp;ref=&amp;feed=1" width="1" height="1" />]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://tabibestan.wordpress.com/2011/07/05/old-and-new-physics/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
	
		<media:content url="http://1.gravatar.com/avatar/f84f41cb59ff1bb93ef14febcfe4c077?s=96&#38;d=identicon&#38;r=G" medium="image">
			<media:title type="html">طبیب بینوا</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>
