میرحسین موسوی و مهدی کروبی، آزاد یا محصور؟

سیاست ورزی همانند هر شغلی خطرات و هزینه های مخصوص به خود را دارد بویژه آنکه در کشوری سیاست ورزی کنی که از لحاظ شاخص های جریان آزاد اطلاعات در رده های پایین استاندارد باشد. در میدان سیاست به قول قدیمی ترها حلوای نذری پخش نمی کنند و آنجا میدانی است بسیار پرخطر و هرلحظه باید انتظار اسیب و مصیبت را داشت آنچنانکه هر کسی تاب و توان میدان داری در آن را نخواهد داشت.
میرحسین موسوی و مهدی کروبی دو رقیب انتخاباتی با اختیار و علم خود وارد معرکه سیاست و میدان غبارآلود انتخابات سال 88 شدند ( و یا توسط دوستان راضی به این ورود شدند که در اصل تفاوتی نمی کند). طرف آنها در میدان، شعبان جعفریی بود که آن چنان اهل رعایت قواعد و مرام نامه ها نبود و آنها کمابیش این را می دانستند. بعد از انتخابات حوادثی پیش آمد که همگان برآن واقفند اما اتفاق اصلی برای این دو میدان دار، یکسال بعد افتاد. آنها انتظار اینهمه شرایط پشت سرهم و ویژه بین المللی و داخلی را نداشتند، شرایطی که وضعیت آنها را از یک اورژانس سیاسی به یک بیماری مزمن اجتماعی تغییر داد.
گمان می برم در آن زمان هیچ کدام از این دو بزرگوار و مشاورین شان احتمال اندکی هم در خصوص : اوج گرفتن دوقطبی احمدی نژاد و حاکمیت/ وضعیت بهار عربی در خاورمیانه/ اوضاع آچمز و نا متعادل آمریکا در جهان/ قدرت گرفتن و ثبات سیاسی در روسیه/برخورد حداکثری جناح تندرو حاکمیت با موضوع آنها و … را نمی دادند.

اکنون این اتفاقات افتاده است و یک احمدی نژاد توانست به تنهایی یک کشور را تا لبه پرتگاه قهقرا پیش ببرد . فشارها و شرایط بین المللی حاکمیت را به یک انتخاب مصالحه جویانه کشاند و امید را به جامعه بازگرداند. حال در این شرایط میرحسین موسوی و مهدی کروبی چه نقش جدیدی را باید ایفا کنند؟ آیا باید هنوز هم در نقش مظلوم محصور باقی بمانند نا باز شرایطی جدید وضعیتی نو را برایشان پدید آورد؟ و یا می توانند آنها نیز در بازگشت امید به جامعه سهیم شوند؟
شاید بهتر است این دو بزرگوار هم با درک شرایط ویژه و نوین جامعه طرحی نو را دراندازند . استراتژی و تاکتیکی جدید را انتخاب کنند و از بزرگواران محصور مظلوم به سیاستمداران آزاد صبور تغییر وضعیت یابند.

نوشته‌شده در تابلوی اعلانات | ۱ دیدگاه

همه مخالفیم و معترض ، حوصله تغییر نداریم

هر نظام سیاسی بر اساس قانون اساسی اش متشکل از رده های اجرایی و تقنینی و قضایی خاص خود است و کارکرد تاروپود این رده ها براساس قدمت قوانین و شرایط یعد از وضع آنها و همچنین میزان انعطاف پذیری نظام سیاسی ، تغییر و تحول یافته و به قول معروف صیقل می خورد. اینکه مثلا نظام قضایی یا اجرایی فلان کشور مستحکم و کارآمد است و مولای درزش نمی رود یک گزاره خبری برای زمان حال است و شرح آنچه در گذشته بر این نظام قضایی یا اجرایی رفته است خود حتما داستان پر و پیمانی می باشد .

نظام های سیاسی در ایران به نظر تافته جدابافته ای هستند و در هیچ دوره ای از آنها ، حداقل در یکصد سال اخیر، شرایطی برای صیقل خوردن نداشته اند و یا بسیار کوتاه مدت و غیرکارآمد تغییر و تحول یافته اند. اگر بخواهیم برای این عدم تغییر تدریجی که عنوان صیقل را برای آن انتخاب کرده ایم مقصر و یا دلیل پیدا کنیم هم صاحبان قدرت و هم بخشی از مردم که آنها را ناقدان حکومت می خوانیم به نسبت های مساوی امتیازمنفی زیادی کسب می کنند.

از یک طرف صاحبان قدرت در ایران علاقه ای به نشان دادن انعطاف ندارند و آن را علامت ضعف و زبونی می دانند و از طرف دیگر ناقدان حکومت که در زمره بخش روشن نگر جامعه قرار می گیرند راحت ترین کار که همان نقد صرف است را سرلوحه فعالیتهای خود قرار می دهند. نقد های این گروه  گاهی فقط زبانی ( نق زدن و غر غر کردن) گاهی خشم آلود و میدانی( اعتراض خیابانی و در مواردی انقلاب) و در موارد معدودی تئوریک و سازنده و همراه با راه حل پیشنهادی بوده است. اما هیچگاه دیده نشده است که طبقه روشنفکر و ناقد جامعه ایران برای یک اتفاق قابل پیش بینی و پیش رو ،ضمن انجام برنامه ریزی و روشنگری ، فعالیت عملی و اجرایی خاص داشته باشد.

با توجه به گسترش ارتباطات و ایجاد شبکه های مجازی و اجتماعی ، روشنفکران ناقد حکومت دیگر به خود حتی زحمت رفتن به مکانی خاص برای ابراز نقد صرف و یا حتی نوشتن مقاله یا کتابی خاص در نقد موضوع اتفاق افتاده در جامعه را نمی دهند و بدون فوت وقت نقد و اعتراض خود را به یک اتفاق اجتماعی انتشار می دهند و بدون پرداختن به ریشه ها و دلایل و بدون دادن هرگونه راه حل فقط در مرحله نقد و اعتراض صرف باقی می مانند و احساس رضایت هم می نمایند.

با آوردن یک مثال از یک اتفاق روز و جدید و بررسی سناریوهای احتمالی بیشتر به این آسوده طلبی و بی مسئولیتی روشنفکران جامعه بپردازیم:

اخیرا در مجلس شورای اسلامی طرحی در خصوص شرایط ازدواج سرپرست یک کودک با او مطرح و تصویب شده است و بدنبال آن موج بزرگی در جامعه مجازی و رسانه ای کشور ایجاد گردیده که تصویب این طرح و نمایندگان مجلس را مورد شماتت بسیار قرار می دهد. این تنها نمونه ای است از این اتفاقات و موج های ایجاد شده به دنبال آن که به گمان بتوان آنها را موجهای هفتگی نامید . اما چرا این معترضین دوآتشه و ناقدان پرشور در قبال وجود این طرح در دستور کار مجلس شورای اسلامی از چند سال قبل واکنشی نشان ندادند ؟ و چرا فقط بعد از تصویب ، متوجه وجود این طرح ناموجه و مشکل ساز گردیدند؟ چند نفر و چند گروه از این معترضین که سابقه قضایی و حقوقی دارند و یا گروه هایی هستند مختص حمایت از حقوق کودکان و زنان (و اتفاقا پول هم بابت این تلاششان در جهت حفظ و صیانت از حقوق کودکان و یا زنان دریافت می دارند ) ، آنها چرا متوجه قریب الوقوع بودن این اتفاق نبودند ؟ چرا با اعضای اصلاح طلب ( اگر بقیه اعضای مجلس را قبول ندارند) که اتفاقا در کمیسیون اجتماعی مجلس نهم هم حضور دارند و جزء هیئت رئیسه آن نیز هستند نامه نگاری ، مذاکره ، وارد کردن فشار رسانه ای نکردند؟ شاید این اعتراض و نقد بعد از اتفاق کار سهل تر و راحت تری است و رفع تکلیف می کند!؟

جامعه ایران از نظر شاخص های فرهنگی و اجتماعی و مولفه های مردمسالاری بنیان ضعیفی دارد و وظیفه همه روشن نگران جامعه است که قدمی هرچند کوچک در جهت اعتلای این شاخص ها بردارند ولی استدعا می شود که آنها کمی انرژی بیشتر بگذارند و کارامد تر و بهینه تر عمل نمایند . می توان این پیشنهاد های خام و اولیه را داد:

الف) تشکیل انجمن های مجازی حمایت از حقوق کودک ، زنان ، بیماران، محرومان و غیره . هر انجمن با تعیین اعضاء مجری و فعال اقدام به رصد شرایط اجتماعی و سیاسی مرتبط یا جامعه مورد نظر بنماید و بر آن اساس برنامه ریزی و اقدام کند

ب) ارتباط مستمر و مفید با قانون گذاران و مجریان نظام سیاسی کشور برای تحت تاثیر قرار دادن آنها برای تصویب و اجرای قوانین کارامد

ج) تشکیل دولت و پارلمان  در سایه توسط جامعه روشنفکری و فعالین سیاسی

نوشته‌شده در تابلوی اعلانات | بیان دیدگاه

رویایی برای رسالت

نقدی بر نظریه جدید دکتر سروش

عبدالکریم سروش یک روشنفکر دینی( روشن نگر) جریان ساز است . کسی که با شروع انقلاب بالا نشینی را تجربه کرد و از صدر شروع به روشنگری نمود و با استقرار نظام اسلامی طرد شده نام گرفت و پایین نشانده شد و با نظریه های خود نوری به بنیان ها و پایه های شریعت اسلامی انداخت.

آخرین نظریه بنیادی او با نام «راوی رویاهای رسولانه» در خصوص پدیدار شناسی وحی است جائیکه اینطور می گوید :

{این تصوّر که فرشته‌ای آیه‌ها را به قلب محمّد فرو می‌ریخته است و او آن‌ها را بازخوانی می‌کرده است، باید جای خود را به این تصوّر دهد که محمّد چون گزارشگری جان‌بخش و صورتگر و حاضر در صحنه، وقایع را گزارش می‌کرده است. به جای این گزاره که در قرآن، الله گوینده است و محمّد شنونده، اینک این گزاره می‌نشیند که در قرآن ، محمّد ناظر است و محمّد  راوی است. خطابی و مخاطبی و اخباری و مخبری و متکلّمی و کلامی در کار نیست، بل همه نظارت و روایت است….. سووال : این نظاره‌ها و مشاهده‌ها در کجا رخ داده است؟ جواب : در رویا}

به عبارت ساده تر پیامبران آنچه را ما به عنوان وحی می شناسیم را در خواب می دیده اند و بازشناسی وحی و رمزگشایی آن ( و محصول وحی یعنی قرآن) نیازمند تعبیر است تا تفسیر. در توضیح این نظریه رویکرد معرفت شناسانه ندارد و به درستی و غلطی یا به ممکن و غیر ممکن بودن وحی نمی پردازد بلکه فقط به پدیدارشناسی وحی می پردازد.

اول :

در تبیین نظریه به درستی از مولانا کمک فراوانی می گیرد و گاه به تکرار می افتد و گاه به اصرار.تکرار می کند که زبان وحی زبان رویاست و این را بیش از بیست بار می گوید.می خواهد پس از هر گزاره ای اطمینان یابد که گزاره او ، رویا بودن وحی را اثبات و یا حداقل نزدیک به اثبات می کند. اصرار می کند که نظریه اش همه چیز وحی و تمام قرآن را توضیح می دهد و می گوید:

{شک نیست که همۀ قرآن زبان واحد دارد: یا زبان بیداری است یا زبان خواب؛ نه غیر این دو است و نه آمیزه‌ای از این دو. اما به حکم آن که فضای وحی، فضایی رؤیایی است، تردید نباید کرد که زبان قرآن هم یکسره زبان رؤیا است.}

ذهن مخاطب با این نگرش جدید به وحی و قرآن به جنبش می آید و با ردیف شدن آیه های کمک کننده به مقصود نظریه پرداز همانند آیات سوره های واقعه و تکویر و …، مخاطب نیز آیاتی عمدتا مکی و دل نشین را به یاد می آورد: قل اعوذ برب الناس ، ملک الناس ….. تا اینجای کار هم صدا شدن صاحب نظریه با مخاطب به خوبی پیش می رود اما اصرار او در اینکه برای همه آیات این حکم واحد صدق می کند و زمانیکه می خواهد اثبات رویا بودن را با تکیه بر وجود مقراض تیز تناقض در آیات و وجود پریشانی در توالی آیات سوره های قرآن به مخاطب القاء کند، سووال های بسیاری ذهن مخاطب را درگیر می سازد.

دکتر سروش خلاصه ای از سوره مائده را به عنوان نمونه ای برای پریشانی متن و در نتیجه دلیلی برای رویا بودن یادآوری می کند ولی ذهن مخاطب به جای همراهی با این اقامه دلیل با خود می گوید آیا بر پیامبر سوره ها به صورت فشرده و یکجا نازل می شده اند؟ و مگر قرآن با این شکل و شمایل و صفحه بندی و سوره گذاری در زمان عثمان گردآوری نشده است؟

دوم :

سروش به درستی دیدگاه سنتی و متناقض وجود خدایی ماورای موجودات و برکرسی نشستن خدایی پادشاه و فرمانروا را نقد می کند و این را ادعای پسین و پیشین خود می خواند و می گوید:

{خطای اصلی نافیان و ناقدان، چنان که در نوشتارهای دیگر آورده‌ام در تبیین نسبت خلق و خالق است. ذهن عامیان از آن نسبت بی‌چون، صورتی مادّی و انسانی می‌سازد و خدایی را که جدایی از خلق ندارد، چون پادشاهی مقتدر بر تخت سلطنت می‌نشاند تا از راه دور به بندگانش پیام بفرستد. …..نه تنها خدا، درپیامبر بود که پیامبر در خدا بود و هر چه می‌اندیشید، اندیشۀ او بود. و این جز بدان سبب نیست که خدای موحّدان، بی‌فاصله و بی‌حجاب در کائنات و ممکنات حاضر است و جمیع ممکنات وکائنات هم در اوست. جهان، الاهی است. و این مهم‌ترین کشف محمّد بود که «بادها را در فرمان او می‌دید» و «رعد را تسبیح‌خوان او» و «آتش را افروختۀ او» و «باران را فروفرستادۀ او»و… گویی وی در همۀ این حوادث نشسته است، چون وجود در دل ماهیّت، و مستقیماً بر آن‌ها فرمان می‌راند. باد که می‌وزد، دریا که موج می‌زند، باران که فرو می‌ریزد و آدمی که جان می‌دهد، گویی خداست که می‌وزد و موج می‌زند و فرو می‌ریزد و جان می‌دهد.}

همین سروش در جائی دیگر به مخاطب خود می گوید :

{قرآن می گوید «تخت خدا بر آب است» حکایت از رؤیای محمّد می‌کند که تخت خدا را حقیقتاً بر آب دیده است، نه تخت کنایه از چیزی دیگر است و نه آب، و آن آیه هم خبری نیست که به وی داده‌اند تا با ما در میان بگذارد، و ما با ملاحظۀ قرائن لفظی و لبّی، رازش را بگشاییم.}

یا در خصوص صحنه های رویاوش دیگر چون سجده فرشتگان بر آدم ، عذاب ستمگران و… می گوید:

{همچنین است وقتی محمّد(ص) از گرفتن خورشید و ستارگان، قرآن شنیدن جنّیان، سجدۀ فرشتگان بر آدم و بال‌های دوگانه و سه‌گانه و چهار‌گانۀ آنان، شهاب‌های ثاقب و طرد دیوان، نوزده نفر بودن آتش‌بانان، نشستن خدا بر تخت و آمدنش در صفوفی از ملائکه، ……. سخن می‌گوید. این‌ها عین رویاها و مکاشفات اوست، روایتگرش خود اوست و روایتش هم بر سبیل مجاز و نماد نیست ….. مناظر و وقایعی که این رسول صادق روایت می‌کند، بسیار گونه‌گون است. از زندگی پیامبران گرفته تا نزول فرشتگان در شب قدر، از سیلی‌زدن فرشتگان بر ستمگران در هنگام مرگ، تا حدیث هول قیامت، از نشستن خدا بر تخت تا فرو شدن خورشید در گل، از سجدۀ فرشتگان به آدم تا مجادلۀ ابراهیم با خدا، از قصۀ اصحاب کهف تا ماجرای اسراء و معراج محمّد .}

مخاطب در این تناقض می ماند که چگونه است که هم خواب های محمد نسبت خالق و مخلوق را به شیوه ای که نظریه پرداز می گوید نقض می کند و هم احکامی که در بیداری محمد از او صادر شده اند. احکام ریز و درشت شریعت که از نحوه ورود به بیوت پیامبران تا شیوه خروج از دین را در بر می گیرد. اینجا مقراض تیز تناقض نه تنها کمک کننده نظریه نیست بلکه کمی هم پایه های آن را به لرزه در می آورد.

شاید اگر بتوان محمد حاکم شرع ، در ده سال آخر حیات خود ، را از محمد پیام آور ، در سیزده سال ابتدای رسالت خود ،جدا کرد دیگر نیازی به مقراض تیز و تکرار یک ریز نباشد و مخاطب بپذیرد که :

محمد ، امین و فهیم قریش ، کسیکه پس از پانزده سال جهانگردی ( به معنای آن زمان) و شنیدن همه روایات و آیات و قصص پیشینیان از یهودا و ترسا ، جهاندیده و آبدیده به حراء می رود ، در رویا و یا هرچه بر آن نام بگذاریم درک وجود خدا را در دلش می کارد و انگارکه کشف بزرگی کرده باشد می خواند که : بخوان به نام پروردگاری که ترا از هیچ آفرید و به تو یاد داد آنچه را نمی دانستی…

محمد که از این زمان دیگر رسول مهر شده است به همان درکی می رسد که رسولان قبل از او رسیده بودند و دیگر می داند که خالق در اوست و غیر او نیست و او باید این پیام  را به مردم برساند و بگوید که خدا در شماست و تنها اوست که در شما می ماند.

جزو کل شد چون فرو شد جان به جسـم

کــس نسـازد زیـن عـجـایب‌تـر طـلـسـم

 علی انجیدنی

شهریور 92

نوشته‌شده در تابلوی اعلانات | ۱ دیدگاه

ترمز خاتمی

آیا اکنون که خاتمی بیرون گود نشسته است و دیگر دغدغه تزاحم اجرا در روشن نگری (یا روشنفکری )اش را ندارد می تواند نقش یک هادی و رهبر معنوی خوب برای اصلاح طلبان را بازی کند؟

پاسخ این سووال می تواند آری باشد اگر آقای خاتمی دست به این کارها بزند:

الف) جدی گرفتن گروه مشاورین خود و یا شورای مشورتی اصلاح طلبان و برگزاری منظم جلسات آنها به ریاست ایشان و یا تشکیل جلسات کارآمد با ایجاد یک خروجی مشخص قبل از هر پروژه سیاسی قابل پیش بینی

ب) پی گیری تهیه مرام نامه ای برای اصلاح طلبان حاضر در سیاست تا همه به آن پایبند باشند و جایگزین قسم خوردن به قرآن گردد( که از قرار معلوم این قسم آن چنان کارامد نمی باشد)

ج) ایفای نقش ترمز با صلابت و اقتداری که از یک رهبر معنوی انتظار می رود. اکنون آقای خاتمی نمی تواند نداشتن اقتدار را با پرهیز از بهم ریختن اوضاع توجیه کند و شاید ایشان در این زمان بتواند مثلا به اصلاح طلبان شورای شهر تهران بگوید : بشینید سرجایتان بی سیاست ها ! باید قبل از رای گیری دعوا می کردید ! نه الان! سال دیگه باز کاسه چه کنم چه کنم تان پیش همین خانم ظاهرا راستگو و اقای دنیا مالی برای گرفتن رای مجدد مسجد جامعی دراز است….

نوشته‌شده در تابلوی اعلانات | بیان دیدگاه

خشم و هیاهو

خواندن «خشم و هیاهو «به پایان رسید . مواجهه با نوشته های فاکنر تنها خواندن یک رمان نیست یک بازی است ، یک جریان سراسر کشف است. فاکنر داستان تعریف نمی کند خواننده را به بازی می گیرد. چندین صفحه را می خوانی و تازه می فهمی راوی کیست و شیوه روایت کدام است و مجبور می شوی برگردی و از ابتدای کتاب شروع کنی . یک فصل را خوانده ای ولی در مابین دو فصل دیگر مجبور هستی فصل خوانده شده را دوباره خوانی کنی چون چارچوبی که برای داستان در ذهنت ریخته بودی بهم ریخته می شود.

فاکنر زمان را هم بهم می ریزد. گذشته را به حال می آورد و آینده را کلا تعطیل می کند. قرار نیست اصلا اتفاقی در آینده بیفتد. داستان اصلا جلو نمی رود بلکه بیشتر عقب می رود و آنچه که در قبل تر هست هم به حال آورده می شود. در خشم و هیاهو بنجی ، کوتوله مرد سی و سه سال عقب مانده در 1928 شخصیت های 1910 را می بیند و قرار نیست برای بعد از این سال هم برای او پیش بینی ای جز عر زدن و زنجموره کردن داشته باشیم . اسم ها زن و مرد نمی شناسد و اسم کونتین که پسر خانواده بوده و خودکشی کرده است روی دختر نامشروع خواهرش گذاشته می شود که در فصل آخر باقیمانده آبروی خانواده را با باقیمانده پس انداز خانواده باهم به تاراج می برد.بنجی در اصل هم نام موری دایی خانواده بوده است که او هم فقط به فکر جداکردن پول از حساب خواهر خود است. جیسن فرزند آخر که به قول مادر خلف اوست ناخلف از کار در آمده و نامش هم نام پدرش است که نمی دانیم چرا خانواده خود را این چنین به فلاکت انداخته است.

فاکنر در این بازی جر هم می زند. چهار فصل رمان توسط چهار نفر روایت می شود. راوی اول بنجی که رسما عقب مانده است و انتظاری از او نیست. راوی دوم کونتین دیگر پسر خانواده کامپسن هاست که او هم روانی شده و آماده خودکشی است( و یا خودکشی کرده و بعد از مرگ دارد برای ما روایت می کند ، چون همانگونه که گفتیم گذشته به حال آورده شده است) . روای سوم جیسن پسر سوم خانواده است که کم از آن دو ندارد و وسواس ها و استرس هایش یقه خواننده را تا آخر فصل می چسبد و او را به حال تهوع می رساند. در فصل آخر که انگار خود فاکنر راوی است چنان ادبیات مغلق و اعصاب خورد کنی انتخاب می شود که خواننده به روح پدر بنجی و کونتین درود می فرستد.

درست است که خواندن آثار فاکنر سخت است ولی سخت شیرین است هنگامیکه ارتباط بین گفته های نامربوط و ناهمگون قهرمانان دیوانه را  کشف می کنی و به ادامه دادن بازی( داستان ) ترغیب می شوی. برخی از جملات فاکنر در واقع تلنگری هستند بر سیالیت ذهن یک خواننده آماده انفجار. جایی که می گوید ساعت وقتی کار می کند زمان مرده است و فقط وقتی ساعت از کار می ایستد زمان آغاز( زنده) می گردد.

و در پایان عنوان کتاب از «مکبث» شکسپیر :

 «زندگی قصه‌ای است که توسط ابلهی روایت می‌شود، سرشار از خشم و هیاهو ولی هیچ»

نوشته‌شده در تابلوی اعلانات, داستانک | بیان دیدگاه

عهد و قرار در قیاس با ایمان

عهد و قرار در زندگی همه موجودات زنده بویژه انسان نقش بسیار پررنگی دارد به طوریکه زندگی بدون آن تقریبا غیرممکن است. اکثر عهد ها و قرارها ماهیتی کاملا مادی دارند یعنی دو طرف عهد وجود مادی دارند. اگر ماهیت یکی از طرفین غیر مادی باشد آن عهد و قرار نام جدیدی می یابد : ایمان .

عهد و قول را می توان مرتبه اولیه و نازل تری از ایمان دانست  که انسان می تواند در این طیف از عهد صرف تا ایمان کامل جایی را برای خودش انتخاب کند.

مولانا می گوید :

 ذات ایمان نعمت و لوطی است هول

ای قناعت کرده از ایمان به قول

نگاه غالب در بحث دین ( اسلام، مسحیت ، یهود یا سایر انواع) این است که دین مجموعه دستوراتی برای راهنمایی مردم در پیشبرد دنیا و آخرت می باشد. ( البته بهتر است اینجا از عنوان مذهب استفاده شود تا دین) طیف گسترده ای از عهد ها و قرارها برای پیرو دین تعریف شده است که باید بپذیرد و بر اساس آن عمل نماید ولی کوچکترین انرژی برای توجه به ایمان گذاشته نمی شود.

نگاه دیگر این است که دین را یک تجربه معنوی شخصی ارتباط با ناحقیقت  بدانیم نه راهنمای همه جانبه برای زندگی در دنیا .  در این تجربه تنها پیمان و پیوندی که بین تجربه کننده ( دین داریعنی بخش مادی) با دین ( ناحقیقت یا بخش غیر مادی) برقرار می گردد ایمان است.

نوشته اند که : ابراهیم ایمان نداشت ، ایمان را اسماعیل داشت .ایمان جایی است که سوال نمی کند ، دلیل نمی خواد ، جواب ندارد. ایمان بخشی از ناحقیقت است که انسان می تواند به آن نزدیک شود( اصطلاح ناحقیقت از مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی وام گرفته شده ولی خیلی ها دوست دارند از لفظ غیر مادی استفاده شود که البته ناحقیقت با غیرمادی تفاوت بسیار دارد). اسماعیل کسی بود که خدا را شنید یعنی توانست با ناحقیقت ارتباط برقرار کند( اسماعیل در لفظ یعنی کسیکه خدا را شنید).

حال ببینیم برای رسیدن به ایمان چه باید کرد؟ شارعان دین ( مذهب) می گویند باید برای رسیدن به ایمان یا تقویت آن سختی کشید ، ریاضت کشید . آیا این سخن درستی است ؟ براین اساس مرتاض ها باید با ایمان ترین انسان ها باشند. شاید مرتاض ها با ریاضت فراوان بتوانند با بخشی از ناحقیقت(دنیای غیرمادی) ارتباط برقرار کنند ولی این بخش مطمئنا ایمان نمی باشد. ایمان راحتی است ، شادی است ، سر سپردگی است ،لذت است. (ابراهیم پیش خدا چون و چرا آورد ولی اسماعیل  بدون سئوال سرش را به چاقوی پدر سپرد)

ایمان با سختی نسبتی ندارد .افعال ریاضتی و سخت مانند روزه داری پرمشقت، نمازهای طولانی، عبادات طاقت فرسا و غیره در بدست آوردن ایمان یا تقویت کردن آن نقشی ندارند. برای رسیدن به ایمان باید ابتدا یک مسیر درست برای خود تعریف کنیم ، مسیری پر از شادی و راحتی. باید به جای اینکه آب نخوریم و زمین و زمان را لعنت کنیم همانند جهان صادق و راست کردار باشیم ، به جای عذا از دروغ پرهیز کنیم. کینه نداشته باشیم.مهربان باشیم. بزرگواری را از یاد نبریم و انصاف داشته باشیم.

اگر دوست داریم با ناحقیقت ارتباط پیدا کنیم الزامات آن را برای خود مهیا کنیم . این الزامات می توانند در قالب فرمانهایی شخصی برای هرکس تعریف شوند. فرمانهایی که شارع دین(مذهب) آنها را نمی گوید. فرمانهایی که از ناحقیقت می ایند و ما را به آنجا وصل می کنند. در این فرمانها از نخوردن و نیاشامیدن خبری نیست اینها از مهربانی، صداقت، شاکر بودن، بزرگواری،نوشدن ، زلال بودن می گویند. بیائیم برای رسیدن به ایمان فرمان دار باشیم.

نوشته‌شده در شکایت اصلی | ۱ دیدگاه

به نام برودپیک

نامه یکی از سه کوهنورد مفقود شده گروه آرش در صعود به قله برودپیک

به نام برودپیک، به امید تغییر

من وتو يكي دهانيم
كه با همه آوازش، به زيباتر سرودي خواناست.
من و تو يكي ديدگانيم
كه دنيا را هر دم، در منظر خويش تازه‌تر مي‌سازد.
نفرتي
از هر آنچه بازمان دارد، از هر آنچه محصورمان كند، از هر آنچه واداردمان، كه به دنبال بنگريم.
دستی
که خطی گستاخ به باطل می‌کشد.
من و تو يكي شوريم
از هر شعله‌ اي برتر، كه هيچ گاه شكست را بر ما چيرگي نيست
چرا كه از عشق رویینه تنيم.
و پرستوئي كه در سرپناه ما آشيان كرده است
با آمد شدني شتابناك
خانه را از خدائي گمشده لبريز مي‌كند.
شاملو
این ماییم، دوباره اینجاییم. با هم هستیم ولی تنهاییم. اینجاییم نه از برای خودخواهی، نه از برای خودنمایی، اینجاییم از سر عشق، اینجاییم از سر شور، از سر غرور. اینجاییم از برای رشد، از برای اوج، از سر جنون، اینجاییم برای پایان، پایان یک آغاز، پایانی که آغازی بلند پروازانه تر را نوید دهد.
پایانی که پایان نیست، که شالوده ی آغاز است، که پشتوانه ی آغاز است، که تیر خلاصی است بر نتوانستن ها، بر خود کم بینی ها، بر در حصار ماندن ها، بر گرفتار تکرار شدن ها. آری تیر خلاصی است بر ماندن ها، نرفتن ها، نرسیدن ها، غروبی است برای این فرسایش ها و طلوعی است برای ریشه زدن ها، برای شکوفه دادن ها. بوی خوش تغییر است و مهر ابطال است بر راکد بودن ها.
می خواهیم مال خودمان باشد، راه خودمان باشد، مسیر خودمان باشد، طناب خودمان باشد، از نفس و عرق خودمان باشد. می خواهیم توانستن را معنی کنیم، می خواهیم تغییر را زندگی کنیم، می خواهیم خواستن را بفهمیم، خواستن را بخواهیم. می خواهیم روی آن بزرگ مردی را سفید کنیم که مویش در این راه سفید شد، که قلبش در این راه شکست، که روحش در این راه درد کشید. می خواهیم پیرمردی را شاد کنیم که بغض به گلو نشسته اش فریاد شد، و فریادش به دادگاه برده شد. می خواهیم راهی را برویم که درست است، که رو به اعتلاست. می خواهیم طعنه بشنویم، مسخره شویم، مضحکه شویم، پول هایمان را هدر بدهیم، بدویم، گریه کنیم، خطر کنیم. می خواهیم کوهنورد باشیم، می خواهیم میراث بران شایسته ای باشیم، نمی خواهیم زیر چتر زور باشیم، نمی خواهیم کور باشیم.
آری، ما اینجاییم، تا یادی از کوهنوردی اینک مرده ی کشورمان کنیم، تا کوهنوردی مان را دوباره ورق بزنیم، تا یادگاری از خودمان به جا بگذاریم، توشه ای  برای کوهنوردان آینده ی کشورمان. اینجاییم تا بر تن یک کوه هشت هزار متری یادگاری خودمان را بنویسیم، نام  ایران مان را حک کنیم، اینجاییم تا دوباره زنده شدن را زمزمه کنیم.
چه کسی است که بتواند جلوی عزم ما بایستد؟ عزم ما از ذره ذره ی وجود کوهنوردان ایران است. عزم ما بی پولی را نمی شناسد، عزم ما خطر را می هراساند، عزم ما نیازی به اجازه ی پشت میز نشینانی ندارد که خود را رئیس و سرپرست می دانند، که خود را تافته ی جدا بافته می دانند، که خود را نخبه می پندارند، که خود را کوهنورد می دانند، که آنان اند که محتاج عزم مایند، که آنان اند که زیر چتر مایند. عزم ما نامه و گواهی و مجوز شورا نمی خواهد.
عزم ما ریشه در ذات ما دارد، ریشه در پیشکسوتان ما دارد، ریشه در عمق وجود آنانی دارد که زندگی شان را وقف کوهنوردی این کشور کرده اند. عزم ما عزم جوانی است، عزم پرواز است. عزم ما عاشق است، شکست را نمی شناسد، کارشکنی را نمی فهمد، استهزا را عار نمی داند، طعنه را ننگ نمی شمارد، عزم ما فقط آنجا را می بیند، راس آن ستیغ بلند را.
گفتم ما تنهاییم. ولی نه، ما تنها نیستیم. هزاران چشم به راه ماست، هزاران دست دعاگوی ماست. چشمان مادرم، دستان پدرم، نگاه دوستانم، همه پشتوانه ی ماست. ما تنها نیستیم، چند دهه کوهنوردی پر افتخار پشت ماست، این همه کوهنورد نو جو و نو طلب پشت ماست. پشتوانه ی ما ارز دولتی نیست، حکم قهرمانی نیست، مقام نخبگی نیست. پشتوانه ی ما های و هوی نیست، جنجال نیست، مصاحبه نیست، تلویزیون نیست. پشتوانه ی ما باربر بیچاره نیست، کپسول اکسیژن نیست، طناب ثابت نیست.
پشتوانه ی ما عرق جبین ماست، صدای نفس نفس زدن های ماست، بغض در گلوی ماست، اشک حلقه شده در چشم ماست. پشتوانه ی ما سکوت ماست، صبر ماست. پشتوانه ی ما تویی، تو که چند سال تلاش ما را شکست ندانستی. پشتوانه ی ما تویی، نه آن حسودی که از ضعف خودش ما مسخره می کرد، نه آن ضعیفی که خودش جسارت پیمایش صد متر را در طناب خودش ندارد، نه آن کسی که هیمالیانوردی اش در یومارش خلاصه است، نه آن کسی که قهرمان دروغین است.
پشتوانه ی ما تویی، تو که با نگاهت، تو که با صدایت، تو که با امیدت، با امیدت به آینده ای روشن برای کوهنوردی این مملکت، ما را راهی می کنی. پشتوانه ی ما تویی که صد متر راه از مسیر اعتلا را بر هزاران متر راه از مسیر تکرار ترجیح می دهی.
می گویند نمی توانید، می گویند کشته می شوید، می گویند شما را چه به این کارها! نخبگان ما نتوانستند، شما که اصلا نخواهید توانست. می گویند راهتان را می بندیم، پایتان را می گیریم. می گویند هیمالیا مال ماست، صعودش هم مال ماست، افتخارش هم فقط مال ماست، کیف و کوکش هم مال ماست، عشق و حالش هم مال ماست. می گویند بروید چند ماه دیگر جواب نامه تان را می دهیم، می گویند مگر بچه بازیست، مگر به این آسانی است! می گویند آنجا هییییییییییمااااااااااالیییییییییاسسسسسسسسست، توچال نیست!
می گوییم بترسید، دیر یا زود سردمداریتان به پایان می رسد، می گوییم این صعود برای شما کابوس است و این کابوس رویای ماست. می گوییم نتوانستن برای ما ننگ نیست، قله برای ما هدف نیست. می گوییم جرات نداشتن ننگ است، هراسیدن ننگ است، درجا زدن ننگ است. می گوییم آری هدف قله نیست، هدف اعتلا است، هدف تجربه کردن است، هدف دیدن است، لمس کردن است، هدف آموختن است، از شکست درس گرفتن است.
می گوییم به شکست های ما بخندید، از ته دل، از سر کیف، نوبت ما نیز می رسد، آن زمانی که شکست های قبلی مان مانند نبردبانی ما را به بالای بالا می رساند. می گوییم اینک بخندید، خنده ی شما هرچه بلند هم باشد در آن پایین ها مانده است.
می گوییم ما از آن بالا به شما می خندیم، از آن بالا همه صدای مارا خواهند شنید، همه پیام ما را خواهند گرفت. می گوییم این پاداش ماست، این نتیجه ی صبر ماست، نتیجه ی پایمردی ماست، نتیجه ی جرات کردن ماست، نتیجه ی اشکهای ماست، نتیجه ی چند دهه کوهنوردی ماست که شما پایتان را بر گلویش گذاشتید، نمی گذارید بلند شود، نمی گذارید نفس بکشد. ولی ما از آن بالا پا بر گلوی شما خواهیم گذاشت، ما از آن بالا شما را پایین خواهیم کشید، ما از آن بالا ترانه ی زندگی را برای کوهنوردی مان خواهیم خواند، دست در دست هم، غرق شادی، غرق غرور، غرق افتخار.
نه ما تنها نیستیم، این کوه با ماست، هنوز هم در عکس هایمان کنارمان ایستاده، هنوز هم نگاهش که می کنیم صدایش را می شنویم. ما را می خواند، به مکتب خانه ی عشقش، به مدرسه ی زندگی اش، مدرسه ی کوهنوردی اش. مشتاق آموختن است، آموختن جسارت، آموختن خود باوری، آموختن پیشرفت. ما را می خواند به بهشت گم شده اش، ما را می خواند با همه ی بادهای سهمگینش، با همه ی بهمن های مهیبش، با صدای خرد شدن یخهایش. با آن که بر همه ی دنیای اطرافش محیط است، با آنکه همه را از بالا می بیند، اما ما را می خواند تا محاط ما شود، ما را می خواند تا خودش را خاک پای ما کند. نه به این خاطر که ما کسی باشیم، نه به این خاطر که ما در مقابلش عددی باشیم، که خود می دانیم در دریایش مثل حبابی هستیم و در آسمانش کمتر از ذره ی کاهی.
ما را می خواند چون می داند در فضای ماتم زده و درمانده ی کوهنوردی کشورمان، فقط اوست که می تواند دست ما را بگیرد. ما را می خواند چون می داند به او پناه آورده ایم، ما را می خواند چون می داند که ما فرعیم و اصل صدها یا شاید هزاران کوهنورد جوانی هستند که باید با مرام و مکتبش تربیت شوند. ما را می خواند چون خودش بزرگ است، رو به بالاست و از سر به زیر بودن ها خسته است، ما را می خواند چون جسارت تعرض به حریمش را داشتیم، چون پیام ما پیام ما نسیت، پیام کوهنوردان ایران زمین است، پیام تغییر است.

نه این ما نیستیم. تنها هم نیستیم. این شمایید. شما که این راه را ادامه خواهید داد، شما که این تفکر را زنده نگه خواهید داشت، شما که فریب تکرار را نخواهید خورد، در باتلاق عاشقان میز و صندلی فرو نخواهید رفت. این شمایید که غرور مایید، که پیشران مایید، که انگیزه ی مایید. این دستان شماست که دعا گوی ماست، که خیرخواه ماست. این شمایید که همیشه زنده خواهید ماند، که آینده  متعلق به شماست، که آینده متکی به شماست. آری این شمایید، فقط کافیست بخواهید، بهترین ها را، رشدکردن ها را، بالاترین ها را، اولین ها را.

نوشته‌شده در تابلوی اعلانات | بیان دیدگاه